چگونه بغضم را فرو دهم وقتی فرو نمی‌رود... چگونه آه از نهادم برنیاد وقتی هیچ توانی را یارای نگه داشتنش نیست... چگونه اشکم فرونریزد وقتی یادت می‌کنم... چگونه لرزش دستانم را ساکت کنم وقتی دستان مهربانت نیست که آنها را در دست بگیرد.... آخر چگونه ... وقتی اختیار از کف داده ام؟؟

راستی! راستش را بگو... امسال یکسال است که رفته‌ای؟؟ اما برایم قرنهاست که میگذرد بدون تو.... اما تقویم چیز دیگری میگوید... میگوید راست میگویی... فقط یکسال است که نیستی ولی اینبار دلم باور ندارد...

آخر حسابی دلتنگ است...

میدانم عید که بیایم... خانه هم رنگ و بوی تو را میخواهد... و من هم.. که می‌خواهم رسیده... نرسیده بغلت کنم و ببوسمت...

پدر جان در دل تنگت چه ابری بود

که من چندان که می گریم

                          هنوزش هیچ پایان نیست.

 چه صبری داشتی، اما

                            از آن دندان که برهم می فشردی

                            همچنان خون دلم جاری ست.

 غمت بامن

در این شب های ابری

                     زنده ماند، اما

نمی دانم امیدم در دل تنگ که خواهد زیست؟

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢۱ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس