همیشه میگن... آدم از یه لحظه بعد خودشم خبر نداره که چی پیش میاد... واقعا راست گفتن..

شاهدی بر این ماجرا اینکه... کارهایی که تو پست قبلی نوشته بودم نتونستم هیچکدومشونو انجام بدم...

1) واکسن مننژیت واسه مانی نزدیم... چون شدید سرما خورده بود و میترسیدیم عوارضش باعث بشه مانی خیلی اذیت بشه..

2) اون دوست ایرانی که گفته بودم ... طبق معمول گیج بازی درآوردم و شمارشونو اشتباه تو گوشی سیو کرده بودم و هرچی شماره ها رو پس و پیش کردیم نتونستیم شمارشونو گیر بیاریم... در نتیجه نتونسیم ببینیمشون ... تا دیروز.....

3) اون دوست خارجیه هم که ... همون روزی که میخواستم برم خونشون برف خیلی خیلی سنگینی شروع به باریدن کرد و مجبور شدم زنگ بزنم و کنسل کنم.... (البته برای پنج شنبه قرار گذاشتم و با توجه به اینکه باریدن برف همچنان ادامه داشت... رفتم خونشون و خیلی خوب بود)

اینجا: آقا مانی با خونه ای که با جعبه دستمال کاغذی ساخته و گفته که ازش عکس بگیرم.. دستمالهاش کو؟؟؟ خوب معلومه پخش شده تو اتاق تا آقا مانی به کار برج سازیش برسه..

دیروز رفته بودیم سلمونی که مانی موهاشو کوتاه کنه که برای بار دوم گفتم: ای کاش موهاشو خودم کوتاه میکردم... یه زمین بازی بغل سلمونیه بود تو پاساژ ... کلی خندیدم از دستش ... این ماشینه رو غصب کرده بود نمیذاشت هیچکی سوار شه.. (اون بچه های فلسطینی رو می بینین...مترصدن که مانی اسرائیل ماشینو خالی کنه) خنده

اینم اولین برف سوئیندن...

سگ همسایمون که مانی وقتی من نباشم حسابی ازش میترسه... ولی وقتی من کنارش باشم نازش میکنه... حتی میذاره دستهاشو لیس بزنه...

اما دوست ایرانیه.... دیروز که رفته بودیم بازار.... این بابایی باهوش اونقدر شماره ها رو عوض کرد تا بالاخره فهمیدیم که به جای پیش شماره 8 ... من پیش شماره رو 5 نوشته بودم... حالا چه ربطی به هم داره؟؟؟ برمیگرده به گیج بودن من...

بالاخره زنگ زدیم و شب اومدن خونمون... جاتون خالی پیتزا خوردیم و حسابی خوش گذشت و آدمهای خیلی خوبی بودن... دخترشونم که ماه بود...

ولی مانی تا دلتون بخواد گریه کرد و کارهای عجیب و غریب که تا حالا هیچ وقت ازش سر نمیزد... همین که بهش توجه میکردیم آروم میشد...

همیشه گفتم این بجه کمبود توجه داره... خوبه همه وقتمون مال اونه.... بعدشم که ساعت 9 و نیم شب که وقت خوابش شده بود...  هی بهانه گیری میکرد که بردم خوابوندمش و خدا رو شکر زود خوابید... 

و منم یه نفس راحتی کشیدم... (قسمت خوش ماجرا) نیشخند

صبح که بیدار شده بود ... از من خاله رو میخواست... میونش با بزرگترها بهتره تا بچه ها.. !!!

رومینا خوشگله و آقا مانی.... دیدم صداشون درنمیاد... رفتم بالا دیدم اول از همه کلی چیز میز... حتی لیوان شیر رو از پشت تخت انداختن اون پشت.. (اون عروسکه رو ببینین) ...البته بگم.. همش زیر سر این مانی وروجکه..عصبانی  بعدشم آروم خودشون رو تخت دراز کشیدن... و مثلا خوابیدن...

چند روز دیگه ولنتاینه.. وای چه چیزهای قشنگی آوردن تو فروشگاههاشون..

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢۱ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس