یکی دو روزه دوباره قاطی کردم... هیچکاری نمیتونم بکنم...میدونم باید بجمبم.. خیلی کارها باید انجام بدم ...  اصلا ذاتا هیچ کاری رو نمیتونم تا آخرش برم و تموم کنم.... احساس پوچی میکنم... مانی هم که هی میچسبه به آدم... دیگه کلافه شدم...

نمیدونم چرا جدیدا هی گریه میکنه... فقط گریه... گشنش میشه گریه میکنه... آب میخواد گریه میکنه... دردش میاد ... گریه میکنه... دردش نمیاد گریه میکنه.... میخواد بگه دوستت دارم... با گریه میگه.... خوابش به هم ریخته...شبها با گریه میخوابه.....انگار از خوابیدن میترسه....  غذا نمیخوره... احساس میکنم سفیدی چشماش کم کم داره زرد میشه (توهم مادرانه) .... همش دوست داره بهش توجه بشه.. فقط دوست داره بشینم و باهاش بازی کنم و حرف بزنم و فقط    توجه و  توجه...

یه وقت فکر نکنین که وقتی گریه میکنه...  همه چی بهش میدیم اینجوری میکنه ها... نه از این خبرها نیست... ولی نمیدونم چرا اینجوری میکنه...

قابل توجه آقای "رادیو اگر"... شما بودید... خودخواه نمیشدید؟؟؟ اصلا میتونم با این وجود  خودخواه باشم؟؟ اصلا واسه خود خودم وقت هست؟؟؟ اصلا خودخواهی یعنی چی؟؟

 

نمیدونم باهاش چیکار کنم ... نظر شما چیه؟؟ شاید من باید تغییر کنم؟؟ اندازه همه دنیا وقت کم دارم... !

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس