چند روز پیش طبقه بالا مشغول انجام کارهام بودم که بعد از چند دقیقه دیدم هیچ خبری از مانی نیست... گفتم به به.... چه چه.... چه بچه خوبی شده... دیگه دو رو بر من نمی پلکه... 

چقده آقا شده... چقده ماه شده... قربونش برم و از این حرفها...

که یکدفعه صدای بدو بدو شنیدم از پایین...

رفتم پایین چشتون روز بد نبینه.... روزگارم برنجی شده بود...

 

مثلا کلی کیف میف گذاشته بودم جلوی جابرنجی که محفوظ بمونه!!

به قول خودش در حال جارو کردن برنجها...

و اینم قسمت اعظم دسته گل آقا مانی که بعدا متوجه شدم..(اون نقطه های سفید همش برنجه... تازه کلیشم که روی اون موزاییکهای سفید ریخته و معلوم نیست)

از دست تو بچه.. نیشخند

 

مانی در حال دلقک بازی... آخر نذاشت یه عکس درست حسابی بگیرم.... تا این دماغه میرفت رو صورتش انگار واقعا دلقک میشد... خنده

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٢ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس