سلام به همه دوستای گلم که این مدت بهم سر زدن و جویای حالم شدن...قلب

راستشو بخواین تو این تقریبا یک هفته ای که از ایران برگشتیم اصلا حال و حوصله آپ کردن نداشتم... نه حالشو داشتم.. نه وقتشو.... الان میگم چرا...

ایران که بودیم... سه چهار روز آخر باقیمانده از سفر رو اومدیم تهران... که بتونیم به کارهای پزشکی و خریدهامون برسیم... همچنین به همکارهای سابقمون (من و بابایی) سری بزنیم...

ولی تو چند روز آخر مانی مریض شد.... تب شدید... که همش کارمون شده بود پرستاری از مانی و رفتن دکتر ....اونقدر تبش شدید بود که دکتر برای اینکه مانی تشنج نکنه براش دیازپام تجویز کرده بود...

که بعد از دو روز خدا رو شکر تبش قطع شد ولی اصلا سرحال نبود و هیچی نمیخورد... آقای دکتر ناطقی هم (دکتر مانی) که هیچ وقت به بچه داروی اضافی نمیداد از وزن مانی اصلا راضی نبود و بهش داروی اشتها آور داد...

خلاصه که هیچ کاری نتونستیم انجام بدیم... شب آخر هم مانی زودتر خوابید... ما هم چمدونها رو بستیم و من رفتم دوش بگیرم و عموجون و بابایی هم رفتن که چمدونها رو تو ماشین جا بدن.... به خاله ریزه جون هم گفتم که مواظب مانی باشه من سریع دوش میگیرم میام... دوش گرفتنم که تموم شد دیدم صدای خاله ریزه و مانی از اتاق میاد..

واااااااای... مانی حسابی بالا آورده بود و شب آخری ... نمیدونی از دیدن وضعیتش چه حالی شدم... اوه هر نیم ساعت ... نیم ساعت... هی بالا می آورد و بدون گریه دوباره همونجا میخوابید... انگار یه چیز خیلی عادیه... خواب

بعد از اون چند بار دیگه هم بالا آورد تا ساعت 1 شب که به پیشنهاد خاله ریزه تصمیم گرفتیم ببریمش دکتر...

حالا فکر کنین ساعت 5 صبح هم باید بریم فرودگاه...

رفتیم بیمارستان کودکان تو طالقانی (که هیچ وقت از اونجا خوشم نمیومده) حتی یکبار هم آزمایش مدفوع مانی رو عفونی اعلام کرده بودن که بعد که دوباره چک کردیم... دیدیم اصلا عفونی نبوده...

به ناچار رفتیم اونجا... یه دکتر احمق که انگار از دماغ فیل افتاده بود پایین... عصبانیگفت آب بدنش به شدت پایین اومده و باید سرم وصل بشه و نمیشه یکی دو ساعت بشه.. باید پروازتونو کنسل کنین.. چون سرمش 5 ساعت طول میکشه... وقتی گفتیم نمیتونیم... دستور فرمودند که آمپول B6 به مانی زدند....

ولی من که قانع نشده بودم... چون مانی باز حالت تهوع داشت... به بابایی گفتم و با عموجون و بابایی سه تایی رفتیم بیمارستان کودکان مفید تو شریعتی ... که خدا پدر و مادر دکتره رو بیامرزه...

گفت به هیچ عنوان آب بدنش پایین نیومده... خیالتون جمع... یه آمپول  متوکلوپرامید نوشت برای حالت تهوع و گفت تا یکربع دیگه اگه بالا نیاورد بهش آب خیلی خنک بدید... اونم قطره قطره... و به فاصله زمانی 2 دقیقه 2 دقیقه...

خدا رو شکر مانی بعد از زدن آمپول خوب شد.... ولی چشتون روز بد نبینه... تشنش شده بود و واسه خوردن آب چه داد و بیدادی راه انداخته بود و گریه میکرد... ولی ما اجازه نداشتیم.. آب به مقدار زیاد بهش بدیم...

یه آکواریوم تو بیمارستان بود... بعد که از ما قطع امید کرده بود و دیده بود تشنگیش برطرف نمیشه... هی میگفت ... از آب فیشها بدین بخورم...

کلی دلم براش سوخته بود...گریه

ولی خدا رو شکر حالش دیگه خوب شده بود... وقتی رسیدیم دم در خونه دیگه مجال اینکه بریم بالا نبود... من تو ماشین موندم و خاله ریزه هم به ما ملحق شد و رفتیم سمت فرودگاه... با عجله ازشون خداحافظی کردیم و رفتیم تو... قسمت سخت ماجرا... ولی من این موقع ها سعی میکنم به روی خودم نیارم و خودمو میزنم به در و دیوار تا اشکم درنیاد... نمیدونم چرا این کارو میکنم..!!! شاید یه عادته...

ولی خاله ریزه اشکهاش مثل چی میومد....فکر کنم اشک شوق بود که از دستمون راحت میشد ...نیشخند  آخه تو این چند روز آخر کلی بهشون زحمت داده بودیم ... مانی که تو تختشونو حسابی کثیف کاری کرده بود... از شوخی گذشته کلی شرمندشون شدیم... و حسابی اذیتشون کردیم... دلمونم حسابی براشون تنگ شده... اساسی ماچ

تو قسمت انتظار برای پرواز نشسته بودیم... مانی تو بغلم بود که یکدفعه دیدم یه بویی میاد... و پام گرم شده.... وااااااااااااااای.... تعجبمانی که همیشه یبوست داشت و من از این موضوع مینالیدم... تو خواب... پی پی کرده بوده... باورم نمیشد... یخ کرده بودم...

بردیمش دستشویی... بابایی که شلوارشو درآورد دیدیم اسهالیه ... شدید... فکر کنین... مانی از بس بیحال بود وقتی تمیزش کردم و لباسهاشو عوض کردم اصلا بیدار نشد و همچنان به خوابش ادامه داد...

با بابایی تصمیم گرفته بودیم که بریم چمدونها رو تحویل بگیریم و برگردیم خونه ... که اعلام کردن پرواز تاخیر داره... بعد از اون بابایی رفت دنبال دکتر فرودگاه... دکتر که اومد.. گفت نگران نباشین... آب بدنش پایین نیومده و میتونین پرواز کنین... براش شیاف گذاشتم تا تبش اومد پایین و "او آر اس" هم مرتب بهش میدادم...

خدا رو شکر هواپیما یه سه چهارساعتی تاخیر داشت که کلی به نفعمون شد و تو این مدت مانی حسابی سرحال شده بود و بدو بدو میکرد... نیشخند

سوار هواپیما شدیم... ولی تا لندن... هرسه تامون همش خواب بودیم...خواب آخه 2 شب بود که نخوابیده بودیم...

اینجا هم که رسیدیم من حالم بد شد... حالت تهوع و دلپیچه و نفخ معده ... کلی هم چمدون که باید باز میشد و من حالشو نداشتم...

این بود که دیر خدمت رسیدم...

خلاصه که مسافرت از دماغمون دراومد...

 

پ.ن: تو پست بعدی اگه خدا بخواد در مورد شمال میگم...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس