هواپیما طبق معمول با تاخیر تو فرودگاه امام نشست ... ساعت حدودای 5 صبح بود.. من و مانی دقیقا اولین نفراتی بودیم که از پله برقی اومدیم پایین و از همون بالا پشت اون شیشه ها دنبال چشمهای آشنا میگشتیم .... پیدا کردنشون تو اون همه جمعیت برخلاف تصورم اصلا سخت نبود... 6 تا دست که به شدت تکون میخوردن و به ما نگاه میکردن... خیلی جالب بود.. چون ما اولین نفر بودیم... فقط اونا بودن که داشتن دست تکون میدادن...

خاله ریزه جون.. عموجون حسام... و دائی احسان گل ... که اول اصلا نشناختمش .. تو همین چند ماه کلی عوض شده بود... لاغر و مانکنی..

بارها رو تحویل گرفتیم و بعد از کلی ماچ و بوسه و طبق معمول اشکهای خاله ریزه که میومد... راهی خونشون شدیم...

خونه خاله ریزه مثل همیشه مرتب و منظم... یه چیز جالب اینکه کلی میوه برامون تو ظرف چیده بود... (آخه کله سحر کی میوه میخوره؟؟ قربونت برم که اینقده خوبی)

بعد از کلی صحبت کردن ... تصمیم گرفتیم سه چهار ساعتی بخوابیم.. اما کی خوابش میبرد...

بعد از سه چهار ساعت خوابیدن... یه چایی خوردیم و (دیگه ظهر شده بود) ... بار و بندیلو جمع کردیم و جاتون خالی یه جای توپ غذا خوردیم و راهی شمال شدیم...

مانی هم تو راه کلی با ماشین دائی جونش حال کرد... همونی بود که میخواست..

 رسیدیم شمال... اول خونه مامانم اینا (مادرجون)... چون سر راه بود...

وای همه جمع بودن... پیاده شدیم... گوسفند کشتند... بازم ماچ بارون.. و بغل بازی... کلی دلم تنگ شده بود...

مانی موقع کشتن گوسفند ... اون صحنه رو دیده بود و تا چند روز از یادش نمیرفت... هر وقت هم پوست گوسفنده رو میدید هی می گفت " ببعی چی شده؟؟"

بعدشم رفتیم خونه مادرشوهرم اینا (عزیزجون)... همه خونوادمم همراهیمون کردن.. اونجا هم گوسفند کشتن... شب هم به دعوت مادرشوهرم همه شب اونجا موندن و جاتون خالی یه غذای خوشمزه با گوشت تازه و خلاصه کلی خوش گذشت... در کنار خانواده ...

روزهای بعد هم همش مهمون بودیم اینور و اونور... اصلا نفهمیدم زمان چه جوری داره میگذره و ما به هیچ کاری نرسیدیم...

مانی با برادرزادهء خاله ریزه _ ستایش خانمی_ لب دریا..

مانی هم هرماشینی میدید باید سوار میشد... از یه ماشین پیاده میشد... میگفت: آها پیدا کردم... بعد نگاه میکردیم ... میدیدیم مثلا یه زانتیا اون گوشه پارکه.. هی میگفت: سوار شیم...تو این مدت هم اکثرا اگه چیزی میخورد به هوای این بود که ماشین سوارش کنن...یا سوئیچ بهش بدن... سوئیچ ماشین دائیش که همیشه دستش بود.. یکبار هم گمش کرده بود که با کلی جستجو پیداش کردیم..

 میگن: بچه حلالزاده به دائیش میره... (همچین قلیونی میکشه که نگو) از دماغ و دهن دودشو میده بیرون... البته اجازه این کارو نداره.. وگرنه همش دهنش باز بود واسه قلیون کشیدن..

یکبار هم بچه ها تنهایی سوار ماشین شدن و بدون من ... کلی گردوندنش تا خوابش برد ... اونم اونقدر خوشش اومده بود که هنوز یادشه و میگه : زی زی رو خیلی دوست دارم.. همون که رانندگی میکنه...

تولد فافا هم همون روزهای اول عید بود که یه جشن خودمونی گرفتیم و مانی کلی ذوق کرد..

خیلی خوش میگذشت... اگه مریض شدن مانی رو فاکتور بگیریم.. که چند روز بعد از رسیدن ما سرمای بدی خورد.. همراه با تب و سینه پهلو.... (یعنی تو کل مسافرتمون که به یک ماه هم نکشید... مانی همش مریض بود)

خدا رو شکر اونجا دائی احسان برامون یه 206 تهیه کرده بود که همش دستمون بود از تهران تا تهران..... وگرنه.. بدون ماشین با بچهء دائم المریض واقعا سخت میشد..

 

مامانم واسه مانی یه خرگوش خریده بود که مانی خیلی دوستش داشت... میگفت خرگوشه مرموزه... !!! راستم میگفت.. اصلا یه جا بند نمیشد..

 اون خرگوش سیاهه هم مال مهساجونه...

یک روز هم تصمیم گرفتیم بریم سمت آمل و بابلسر یه دوری بزنیم (البته فافا-خواهرزادم- دانشگاه یه کاری داشت که تو آمل بود... ما هم از فرصت استفاده کردیم تا یکروز از مهمون بازی فرار کنیم) این شد که ما هم راهی شدیم ... جاتون خالی...

مانی دائم میخواست بره تو آب.. توجه نمیکرد.. فقط میرفت.. ماشاء ا... اونقدر هم زور داره.. که به زور میتونستیم بیاریمش کنار..

سیزده بدر هم رفتیم یکی از جنگلهای ساری... یه جای بکر و دست نخورده... (سمت جنگل شهید زارع) ... وای چه خوش گذشت... اونقده خورده بودیم که دیگه حالمون بد شده بود... اون "وسط بازی" هم که همه توش شرکت کرده بودن... جز مامان و مادرشوهرم.. و البته مانی... کلی چسبید... یه بازی بی قانون و قاعده... که هر کی میتونست یار هر گروهی بشه و بعضی وقتها هم اگه دوست داشتی میتونستی تو هر دو تا گروه هم باشی... همین بی قانونیش کلی حال داد... کلی هم از دست خاله وفا خندیدیم... بیچاره میومد جلوی توپ میگفت منو بزنین.. اون وسط میشست که بزننش ... ولی چون مهرهء خطرناکی نبود.. هیچکی بهش توپ نمیزد...

این بلوز خوشرنگی هم که روز سیزده بدر تنش کرده بودیم +یه کلاه و شالگردن.. خاله وفای هنرمند واسش درست کرده.. خداییش نمیدونم این خاله وفا با این همه مشغله کاری کی به این کارهاشم میرسه... تازه یه کلاه و شالگردن خوشگلم واسه من درست کرده.. قلب 

غذاخوردن صحرایی... نیشخند

 

تقریبا هفته سوم بود که تصمیم گرفتیم با فافا (خواهرزادم) و شوهر گلش و دائی جون احسان بریم مشهد..... (البته پیشنهاد اولیه رو فافا داد ... چون اونا هر سال ... سالگرد ازدواجشون میرن مشهد)... دو روز مشهد بودیم...

خیلی خیلی خوش گذشت.... مخصوصا که یک روز هم نهار مهمون امام رضا شدیم و نذری هم از همه طرف به ما میرسید... خلاصه امام رضا کلی تحویلمون گرفته بود...

بعد که از مشهد برگشتیم ... 2 روز بعدش مادرشوهرم اینا راهی مکه شدن و ما هم بعد از بدرقه کردن اونا... از همه خداحافظی کردیم و راهی تهران شدیم که داستانش رو تو پست قبلی نوشته بودم..

لحظه سخت مسافرت... همیشه لحظه خداحافظیه... خیلی بده...باید به خاطر زندگیت از اونهایی که دوست داری دور باشی... ولی خدا رو شکر که دلهامون همیشه پیش همه..

برادرزادهء شاعرم (زهراجون).. با خاله صفا کنار مانی

الان که برگشتیم... مانی خدا رو شکر به خاطر داروی اشتهاآوری (Tres-Orix.... FORTE) که دکتر داده بود... ( مجال نمیده و همش داره میخوره (بزنین به تخته)

به مانی میگم: مانی جان بریم ایران... پیش بچه ها بازی کنی؟؟؟

میگه: نه ما نریم... اونا بیان... همینجا بمونن...

میگم: ایران رو دوست داری یا اینجا (انگلیس) رو

میگه: اینجا رو

هرچی هم براش دلیل میارم که قبول کنه ایران بهتره... به خرجش نمیره میگه اینجا بهتره

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٧ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس