سلام به همگی ...

وای که چقدر همتون خوبين... ممنون که تو اين مدت بهم سر زدين.. من تازه امروز وقت کردم بيام و پيامهای زيباتونو بخونم و کلی انرژی گرفتم...

اين هفته هفتهء سی  و چهارمه... بالاخره هفتهء پيش بابايی اومد.... حتماً ميخواين بگين چرا دير آپ کردم... آخه به محض اينکه رسيديم تهران برامون مهمون اومد و سه روزم موندن... منم که دل و دماغ پشت کامپيوتر نشستنو نداشتم... تا امروز...

ديروز غروب وقت دکتر داشتيم... دکتر بعد از اينکه منو وزن کرد و معاينات لازم رو انجام داد گفت که وزن خودت داره اضافه ميشه اما وزن بچه زياد اضافه نشده.. خودشم مونده بود که چرا اينطوريه... (حتماً با خودش فکر کرده چه مامان خسيسيه).. حالا قرار شده تا دو هفتهء ديگه که ميرم پيشش حسابی استراحت کنم و هر روز يه دونه تخم مرغ و يه ليتر شير  و سيب زمينی و برنج و اين چيزها بخورم تا شايد وزن بچه يه خورده اضافه شه... اگه نشه ديگه نميدونم ديگه ميخواد چيکار کنه...

تو اين اوضاع که هنوز تخت و کمد و از اين چيزها برای نی نی نخريديم.. مگه ميشه استراحت کرد...

ديروز بعد از دکتر با اينکه زمان بازی ايران و مکزيک بود (اونم از نوع جام جهانی) ما تو خيابونها دنبال تخت  و کمد بچه ميگشتيم که هيچی هم پيدا نکرديم که باب طبع ما باشه.. حالا امشب ان شاء ا... قراره بريم يافت آباد....ان شاء ا... که امشب چيزی پيدا کنيم... والا از استراحت خبری نيست....

ديشب به نی نی سالن هم سر زديم.. يه سرويس اونجا ديديدم که قشنگ بود... اما آقاهه گفت که ۲۰ روز طول ميکشه که بهتون تحويلش بديم.. ما هم بی خيال شديم...

وای وضع خواب منم که حسابی بهم ريخته شبها فکر کنم شونصد بار اين پهلو و اون پهلو ميشم...

هر چی هم به زمان زايمان نزديکتر ميشم ترسم بيشتر ميشه و شبها خوابهای بد ميبينم...

ايشاء ا... اين روزها هم به خوبی بگذره و نی نی گولوی ما هم که پسره (به گفتهء سونوگرافی- و قابل توجه بعضی ها) زودتر دنيا بياد...

راستی از اينجا ميخواستم به فرحناز عزيزم بگم که خيلی دوستت دارم.. ممنون که برام پيامهای خوشگل ميزاری... اگه وبلاگ داشتی حتماً جبران می کردم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/٢٢ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس