مانی تو روزهای گذشته خیلی حالش بد بود.... حدود 5 روز تب داشت ... هر چهار ساعت... چهار ساعت داروی تب بر بهش میدادم ولی دقیقا بعد از 4 ساعت دوباره تبش برمیگشت... بیچاره تو این مدت کلی دارو خورد...  از روز سوم هم آبریزش از چشم و بینی به شدت شروع شد... دکتر هم بردیم گفت: فقط گوشش چرک داره... و گفت آنتی بیوتیکی که ما از دو روز قبلش برای مانی شروع کرده بودیم رو ادامه بدیم..

بیچاره شبها اصلا نمیتونست بخوابه... منم از ترسم شبها تو تخت مانی میخوابیدم... چشمتون روز بد نبینه... همش مجبور بودم رو یه سمت بدنم بخوابم.. حق جم خوردن هم نداشتم..

تا تکون میخوردم.. با تحکم میگفت: مامی بخواب! نمیدونستم حرص بخورم یا بخندم.. به جای اینکه من نگهبانی بدم که یه وقت تب نکنه... اون مواظب من بود.. خنده

امیدوارم عادت نکنه که شبها پیشش بخوابم...

 

مانی یه استخر کوچولو داره که متاسفانه تا حالا به خاطر هوای بد اینجا نشده ازش استفاده کنیم... منم توش یه پتوی کلفت و نرم انداختم که بتونه روش بپر بپر کنه و غلت بزنه.... کلی هم کیف کرده... از اینکه یه جای مخصوص به خودش داره خوشحاله..

تو این مدت مریضی هم یه جایگاه امنی بود براش..

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۳٠ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس