یه دشت وسیع پر از گلهای سفید... تقریبا دم در ورودی ( Avon Park)... وقتی دشتو دیدم داشتم خل میشدم... به خدااااااااااا

.......................................................................................

اینجا تو کل سالش شاید به زور فقط سه ماه از سالش هواش کم و بیش خوب و آفتابی میشه... ولی وقتی هم آفتابی بشه.. حسابی میسوزونه...

اون سه ماه هم از الان شروع شده و ما هم تا میتونیم میخوایم از هوا استفاده کنیم و بریم دَدَر تا یه وقت عقده ای نشیم... نیشخند در ضمن واسه 9 ماه دیگه هم انرژی ذخیره کنیم... زبان

یکشنبه هم که هوا خوب بود.. رفتیم بریستول (یکی از شهرهای نزدیک اینجا که تقریبا یکساعت تا اونجا راهه)

و این پارک رو برای دیدن انتخاب کردیم..

http://www.avonvalleycountrypark.com/index.php

از بس راه رفته بودیم پادرد گرفته بودیم... بس که پارکش بزرگ بود .. با اینحال خیلی خوب بود...

از همه جالبتر به نظر من این قطار کوچولوها بودن...

بعد از پیاده شدن از قطار... مانی واسه خودش جایزه خرید! چرا؟؟؟ نمیدونم والا...

یه پارکیه که همه چی توش داره.. هم باغ وحشه.. هم یه رودخونه داره که میشه قایق سواری کرد... هم قطار کوچولو داره نیشخند... هم محل بازی برای بچه ها (سرپوشیده و روباز) داره...

 

یه بستنی زیبا که خوشمزه نبود!!

نهایتاً مانی خسته و کوفته! در راه بازگشت.. قلب

آخر نوشت: دلم خیلی واسه جوونها و ملت ایران میسوزه.. امیدوارم خدا به دادشون برسه تا دیگه کسی کتک نخوره... زخمی نشه و نشنویم که کسی کشته شده... (آمین)

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٦ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس