بگذریم از اینکه این روزها با این خبرهای جور و واجور دل و دماغی واسه آدم نمیمونه... ولی به هر حال اینجا وبلاگ مانیه و من قراره از خاطراتش بنویسم:

شنبه بعدازظهر راه افتادیم به سمت کمبریج (2 ساعت و نیم از Swindon طول میکشه تا برسی به کمبریج).. و یکشنبه بعدازظهر برگشتیم خونه...

رفتیم خونه عمو بهزاد و خاله بهاره... اونجا هم اخبار ایران رو چک میکردیم و حرص میخوردیم..

اول از همه رفتیم دانشگاه کمبریج... خیلی قشنگ بود.. کلا کمبریج شهر قشنگیه..

این یه نمایی از دانشگاه..

اینجا هم داخل دانشگاه که واقعا قشنگه..

یه درخت پر از گلهای سفید... که همه باهاش عکس گرفتیم ... مانی هم که تا حالا به زور ازش عکس گرفته بودم... تا دید ما داریم عکس میندازیم.. مثل ما اومده شاخه رو گرفته و خودش پیشنهاد داده ازش عکس بگیرم..

یکشنبه هم کلی داخل شهر و اطرافش و سمت رودخانه Cam پیاده روی کردیم و نهار برگشتیم خونه ...

بعد از اون پیاده روی طولانی حسابی گشنمون شده بود... اینم نهار خوشمزه ما که مانی خیلی دوست داره و 2 تا همبرگرو خورد... (البته تلافی روز قبلشو درآورد)

کلی هم از تو باغچهء عمو اینا توت فرنگی تازه کندیم و خوردیم.. جای همتون خالی..

بعد از نهار هم مانی که بدخواب شده بود.. اونقدر اذیت کرد و گریه کرد... که زود (یعنی ساعت حدود 4 نیشخند) برگشتیم به سمت خونه... و این هواپیما رو هم علیرغم مخالفتهای من و باباش... تونست با گریه صاحب بشه و بیاره خونه... البته من بعدا حتما پسش میدم..

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس