وای که چقدر تنبل شدم... هيچ وقت فکر نميکردم يه روز اينجوری بشم... اصلاً ديگه نميتونم کار کنم... يه ذره که کار ميکنم زودی خسته ميشم و بايد برم دراز بکشم... ماشاء ا... همش خوابم... صبحها پاميشم صبحونمو ميخورم... بعدش ميرم ميخوابم دوباره پا ميشم اگه بشه يه نهاری درست ميکنم و نهارمو ميخورم و دوباره ميرم ميخوابم.... شدم خرس خواب آلو.....

دو روز پيش يعنی يکشنبه وقت دکتر داشتم... تو دو هفته دو کيلو و هشت گرم اضافه کردم... ولی چه فايده نينی گولوی ما يه ذره همش وزن گرفته.... دکتر هم دلواپس شده .... يه سونوگرافی نوشته فقط برای وزن جنين...

که هفتهء ديگه سه شنبه که دوباره وقت دکتر دارم سونو رو براش ببرم... بعدشم در مورد زايمان صحبت کنيم که تاريخش کی بشه....

خودم دوست دارم ۵ مرداد بشه... تاريخش قشنگ ميشه... ميشه ۵/۵/۸۵ تازه روزشم ميشه ۵ شنبه....... ۵ تو ۵ ميشه....

البته همش بستگی به نظر دکتر داره ببينيم چی ميشه...

راستــــــــــــــــــــی....

بالاخره اتاق کوپولچه با همياری بابايی و خاله ريزه و عموجون و البته يه کمی هم خودم کارش تموم شده....

در همين جا لازم ميدانم از خاله ريزه و عموجان عزيز و بابايی عزيزتر از جان کمال تشکر و قدردانی را بنمايم... چون حسابی خسته شدن.... (با من)

اميدوارم بتونم بعداً براشون جبران کنم.... تو اولين فرصت عکسهای اتاق کوپولچه رو ميزارم....

اگه بدونين واسه خريد وسايل اتاق چه مکافاتی کشيديم... من بدبخت که با اين شکم  گنده با بابايی راه می افتادم تو خيابونها دنبال وسايل.. چه پدری ازمون دراومد... هيچکی هم نبود اوايل حاملگی بهمون بگه بابا زودتر سيسمونی بچه رو بخرين...

با اجازه الان برم نهارمو بخورم... تا کوپولچه ضعف نکرده...

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/٦ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس