روز شنبه و یکشنبه مهمون داشتیم.. از دوستان بابایی ... که یه پسر 7 ساله هم داشتند به اسم امیر حسین... بعد از مدتها مهمونداری چسبید....

مانی هم کلی روحیش عوض شد و کلی سر به سر امیرحسین میذاشت.. و اون بیچاره کلی از دستش کلافه شده بود...

البته اینم بگم که بچم کلی هم احساسی و مهربونه... همش امیرحسین رو بغل میکرد و میگفت: دوستت دارم..

البته این کار همیشگیشه... روزی صدبار منو بغل میکنه و میگه: دوستت دارم..قلب

بچه ها در حال خوردن بستنی و فیلم نگاه کردن..

اینم تفاوت بچهء کوچیک و بزرگ: مانی هنوز لباسشو عوض نکرده و صبحانه نخورده به امیرحسین میگه توپ بازی کنیم... ولی امیرحسین دست به کمر مقاومت میکنه و میگه: وقت صبحانه است.. نیشخند

بازی بچه ها تو محوطه جلوی خونه.. البته مانی ساز خودشو میزد و امیرحسین بیچاره رو قال میذاشت.. از دست این مانی.. آخرشم امیرحسین از دستش عصبانی شد... عصبانی

 

اینم رنگ کردن مانی جونم... من نوشتم و اون رنگ کرد.. تمام سعیشو میکرد که بیرون از خط رنگی نشه.. ولی نشد.. البته همینشم خیلی خوبه نیشخند   

و آخرشم یه فیلم... از یه بچهء گرسنه ولی حرف گوش کن.. بعد از حمام.. قلب


Photo Sharing - Video Sharing - Photo Printing

  

یه خبر مربوط به پرشین بلاگ: شنیدم که آقای بوترابی رو دستگیر کردن!... این وبلاگ رو بخونید...

 http://sheydayan5.persianblog.ir/

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۳ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس