یکشنبهء پیش با امیرحسین و مامان و باباش (دوست بابایی) رفته بودیم London Aquarium... واقعا بزرگ بود و پر از ماهی.. هرچی که دلت بخواد... (البته دلفین نداشتن گریه)

مانی هم خیلی بهش خوش گذشت... خیلی خیلی خوشش اومده بود... ولی امیر حسین خیلی خوشش نیومده بود.. فکر کنم بچه کوچیکترها این جور جاها رو بیشتر دوست داشته باشن..

بخش کوسه هاش خیلی پرطرفدار بود و واقعا جذبشون آدمو میخ میکرد..

یه قسمت هم بود که زیر پات شیشه دوجداره بود و زیرش کوسه ها میچرخیدن... با اینکه میدونستیم مطمئنه باز هم میترسیدیم روش راه بریم..نگران

خیلی ماهیهای قشنگی داشت ولی همش اعلام میکردن که با فلاش عکس نگیرین و بدون فلاش هم که عکس گرفتم خیلی جالب نشدن...

نمیدونم چرا میگفتن با فلاش عکس نگیرین... خودم حدس زدم شاید واسه چشم ماهیها میگن.... منم ترجیح دادم قانون رو رعایت کنم تا اینکه بخوام عکسهای خوشگل بگیرم.. نیشخند (البته یه جاهایی از دستم درمیرفت... آخه دوربین رو که روشن میکردم یادم میرفت فلاشو خاموش کنم بعد عکس بندازم نیشخند

تو این قسمت هم میذاشتن به ستاره های دریایی دست بزنی.. البته مانی رو هرکاری کردیم دست نزد..

اینم اولین نقاشی رو دست مانی.. خودش انتخاب کرد که دایناسور باشه.. بعد از نقاشی همش دستشو بالا نگه میداشت که یه وقت خراب نشه... بعد از اینکه براش توضیح دادم که این یک هفته میمونه و حتی اگه حموم هم بری خراب نمیشه... دیگه  خیالش راحت شد..

اینم بازی مانی و امیرحسین با اسباب بازی که خریده بودن

این حباب خوشگل رو هم من واسه خودم خریدم که یادگاری بمونه..

 

بعدا نوشت (دوماه بعد..مهرماه): این عکس حبابی که بالا هست و خیلی دوستش داشتم.. آقا مانی با اجازتون انداخت پایین و شکست.. (اولش ناراحت شدم.. ولی بعدش گفتم فدای سرش)قلب

شبش که بابایی اومد trampoline که برای مانی خریده بودیم درست کنه.. زانو میزنه رو یه تیکه از شیشه هاش و پاش زخمی میشه... با اینکه کلی همه جا رو جارو کرده بودم نمیدونم این تیکه شیشه چرا جامونده بود..

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٦ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس