امان از دست خوابیدن مانی... امون منو بریده ... اصلا شبها خوب نمیخوابه... یعنی وقتی میبرمش تو تختش راحت میخوابه ... ولی نصفه شب خیلی بیدار میشه و همش منو میخواد...کلافه

خوب بودا... تا صبح میخوابید... نمیدونم یهویی چی شد که دوباره بد میخوابه..

نمیدونم واسه اینه که پرستارش دیگه نمیاد؟؟؟ یا اینکه رومینا اینا (دوستش) الان یکماهیه که رفتن ایران و نیستن؟؟؟؟ یا اینکه یک شب تا صبح پیشم خوابید بدعادت شد؟؟ (که این نمیشه.. آخه ایران که بودیم یک ماهی همش پیش من میخوابید و بعد از برگشتنمون اصلا عادت نکرده بود)........ یا چی؟؟؟؟ نمیدونم..

تمام راه حلها رو هم امتحان کردم...

1) گفتن شاید واسه سی دی ها باشه.... یه چند روز سی دی نذاشتم... باز همون بود!

2) گفتن شاید روز خسته نمیشه واسه همین خوب نمیخوابه... خستش کردم... مثلا دیروز ظهر نخوابید... همش بازی کرد...  شب هم وقتی خوابید تا صبح فکر کنم یه هفت باری بیدار شد...بدتـــــــــــــــــــــــــر شده بود...!

  آخرش مجبور شدم پیش خودم بخوابونمش ... اونوقت راحت خوابید... تو خواب عمیق بود... صبح همین که خواستم یواشکی بلند شم... آقا زودتر از من از جاش بلند شد..

اصلا واسم تجربه شده هر وقت که روز نمیخوابه یا خسته تر میشه بدتره... هم بد به خواب میره... هم اینکه دائم بیدار میشه...

3) سعی کردم با یه عروسکی عادتش بدم که شبها با اون بخوابه... گفتم مواظب همدیگه باشین.. بعد بخوابین... اصلا نمیشه... مانی اصلا به عروسک علاقه ای نداره..

4) قبل از خواب حمومش کردم... باز بدتر شد... آخه مانی وقتی حموم میره تازه سرحال میشه و خوابش میپره..

5) بعنوان بازی میریم تو تختش و بعد از بازی کردن میخوابونمش... باز همونه!

6) واسش شعر یا داستان میخونم ... که اصلا نمیزاره و خوشش نمیاد ...

7) یه مدت عادت داشت بغلم میکرد و میخوابید ... الان که دیدم اینجوری شده سعی کردم وادارش کنم خودش بخوابه... بازم اثری نداشت و همچنان باید بچسبه به من تا بخوابه!

8) گفتن زمان خوابش منظم باشه... منظمه... معمولا دیگه 10 و نیم میخوابه.... مشکل اینه که مانی توی خوابیدن مشکلی نداره... مشکلش اینه که وسطهای شب خیلی بیدار میشه...

9) تو خونه هم خدا رو شکر هیچ وقت جر و بحث نداریم و رابطه من و همسرم خوبه..

10) شبها که بیدار میشه بهش میگم: ببین بقیه بچها الان خوابن... منم خستم  میخوام بخوابم... من همینجام... مواظبتم............. باز تاثیری نداره و حتما باید بغلم کنه و بخوابه... منم بعد از خوابش یواشکی جیم میشم... ولی نیم ساعت نشده دوباره صدام میکنه..

11) سعی کردم با جایزه وادارش کنم دیگه بیدار نشه... ولی بیدار میشه و میگه جایزه نمیخوام... !

12) سعی کردم با تهدید (مثلا اینکه گفتم: دایناسوری که رو دستته پاک میکنم.. یا سی دی هاتو قایم میکنم) بخوابونمش... ولی از رو نمیره ... میگه: خب پاک کن یا قایم کن.. ولی بیا رو بالش من بخواب!

خیلی کارها کردم که یادم نمیاد...

13) نصفه شب که بیدار میشه سعی کردم دیگه پیشش نخوابم گوشهء تختش میشینم تا بخوابه... ولی یه جوری دستش یا پاش یا سرش باید با من تماس داشته باشه تا بخوابه..

14) نمیدونم چیکار کنم... دیگه کلافه شدم.. میخواستم تختشو بیارم کنار تخت خودمون بذارم... تو اینترنت سرچ کردم ... دیدم همه جا نوشته که اینکارو نکنین چون وابستگی بچه بیشتر میشه و فقط یک جا نوشته بود که مشکلی نداره...

نمیدونم چیکار کنم..

میدونم که باید یک راهو انتخاب کنم و تا تهش مقاومت کنم.. البته همه این راهها رو طولانی امتحان کردم... ولی نصفه شب که آدم خوابش میاد تو فکر اینه که بچه زودتر بخوابه و دیگه مخش کار نمیکنه...

آخه مانی به هیچکدوم از این راهها حتی برای یکبار هم جواب مثبت نداده...

 تو رو خدا اگه میتونین راهنمائیم کنین... شب که خوب نمیخوابیم.. روزش هم من.. هم مانی...  اصلا سرحال نیستیم.. مثل خروس جنگی میشیم.. نیشخند

بعداً نوشت: دیشب تو اتاق مانی.. بعد از مسواک زدن و روشن شدن چراغ خواب برای اولین بار

مانی: مامی! برای چی چراغ خواب روشن کردی؟؟؟

من: واسه اینکه همه جا روشن باشه و شما نترسی

مانی: از چی نترسم؟

من: نمیدونم عزیزم.. از چی میترسی؟

مانی: از Pig (خوک) (فکر کنم چهار ماه پیش تو یه برنامه تلویزیونی شاید واسه 5 دقیقه یکسری آدمهایی رو دیده بود که شبیه خوک شده بودن و واقعا زشت بودن و منم بهش گفته بودم هر بچه ای که کسی رو بزنه یا کار بد بکنه این شکلی میشه و سریع کانال رو عوض کرده بودم)

من: عزیز دلم اونها همه الکی بودن و اصلا وجود ندارن... تازه من همهء درها و پنجره ها رو قفل کردم و هیشکی نمیتونه بیاد تو... تازه اتاقتم امروز قشنگ جارو کردم و هیچی توش نیست... حالا عزیزم از عروسکهات کدومشونو دوست داری پیشت بخوابن؟؟

مانی: اوووووووووم... اون هاپوئه..

من: عزیز دلم میدونی خوکها از هاپوها میترسن... اگه شبها با هاپوت بخوابی اونها میترسن و اصلا نیمان اینجا... اگر هم بیان هاپوت هاپ هاپ میکنه همه فرار میکن...

مانی: خیلی آرومتر از همیشه خوابید...

و فقط 3 بار بیدار شد.. و با حضور من باز دوباره با هاپوش آروم خوابید..

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۸ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس