دیشــــب:

* یه پرده ضخیم و گل گلی نیشخند با نظر مانی... تو اتاقش نصب کردیم.. آخه پرده اتاقش نازک بود و صبح کله سحر اتاقش روشن میشد..

* رومینا گلی و مامان و باباش که یک ماه رفته بودن ایران.. دیشب اومدن خونمون و کلی چیزهای خوشگل برای ما و مخصوصا مانی آوردن (دستشون درد نکنه)

* مانی دیروز اصلا خوب غذا نخورد.. شام هم نخورد... شبشم با رومینا همش بازی کرد و البته یه کمی هم دعوا و گریه... ولی از صبح خوشحال بود که رومینا میخواد بیاد خونمون...

* شب موقع خواب... از مانی پرسیدم که تو اتاقت کجاش دوست داری بخوابی؟؟

گفت: پایین (پایین تختش).... منم جاشو درست کردم و گردنبندمو به درخواست خودش گذاشتم گردنش و اونم ازم تشکر کرد که گردنبنمدمو دادم بهش.. بعد گفت: ببین.. مامی شدم!!!!... و خواست که بغلم کنه و بخوابه... گفتم: عزیزم میدونی که گردنم درد میکنه (واقعا هم درد میکنه و دروغ نگفتم).. بعد پشتشو یه کمی ماساژ دادم و خوابید...

ساعت 11 شب خوابید تا ساعت هفت و نیم صبح و صبح هم اومد و تو تخت ما خوابید.. هورا

امیدوارم این روال ادامه پیدا کنه... آخه خیلی لذتبخشه.. نیشخند

و امـــــــــــا یه چیــــــــــــز دیگه:

چند وقت پیش که مانی داشت تو محوطه جلوی خونمون بازی میکرد... یکی از بچه های همسایه که فکر کنم یه چند ماهی از مانی کوچیکتره.. دو سه باری زد تو سر مانی...

مانی هم فقط داد میزد: نکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن و با گریه اومد پیشم و بهم گفت که منو میزنه... (میدیدم که مانی چقدر اون لحظه تو فشاره و وقتی داد میزنه رگ گردنش بلند میشه و حسابی قرمز میشه)کلافه

منم گفتم عزیزم.. ببین خیلی ازت کوچیکتره... حالیش نمیشه که کار خیلی بدیه این کار... (البته توی دلم به خودم لعنت میفرستادم که چرا نباید بدونم الان باید چیکار کنم؟)

گفت: منم میزنم....

گفتم: نه عزیزم.. شما هم اگه بزنی کار بدی کردی...

این گذشت تا دیشب... با رومینا هم همین داستان بود..

یکبار موشو کشید.. صورتشو چلوند... هلش داد.. ماسه ریخت تو صورتش (البته بازم میگم این کار رومینا از روی بچگی بوده و نه از روی قصد و قرضی و اصلا از دست رومینا عصبانی نشدم و همچنان دوستش دارم قلب) البته مانی هم شیطنتهایی میکرد و مثلا در رو... روی رومینا میبست و اون بیچاره رو به گریه مینداخت... الان هم قصدم از گفتن اینا فقط اینه که بدونم چیکار باید بکنم.. 

ولی مانی بازم فقط داد میزد: نکــــــــــــــــــن و با گریه میومد سمت من.. و من باز حرفی نداشتم برای گفتن جز اینکه: خب عزیزم دارین بازی میکنین ... بازی کردن این چیزها رو هم داره...

هنوز واقعا نمیدونم باید چیکار کنم.. گریه

آخر شب که رومینا اینا رفتن... داشتیم میومدیم بخوابیم که با بغض به من گفت: مامی! رومینا منو هل میداد... ناراحت

دلم کلی براش سوخت گریهو گفتم بازم بیام بپرسم: چیکار باید بکنــــــــــــــــــــــــم؟؟

قدردانی نوشت1: ممنون خاله ریزه عزیز.... بابت کادوی تولد مانی و اون کارت قشنگ و نازی که همراهش بود .... جالب بود که بالهای کفشدوزک باز و بسته میشد.. منم با اجازه کندمش شیطان چسبوندم به یخچال تا همیشه ببینیمش... مانی هم میگه: شبیه یخچال عموجون حسام شده.. تعجب این بچه ناقلا همه چی یادشه..

دستتون درد نکنه...مثل همیشه خیلی خوب هم بسته بندی شده بود... عالی... تشویقتمام قسمتهای سریال خونه مادربزرگه... مانی هم نبینه... من همشو میبینم.. نیشخند

فقط نتونستم ازش عکس بگیرم..

آخه مثل اینکه بستتونو از ایران که داشتن میاوردن (مامان رومینا) قاب سی دی ها توی بار شکسته.. هم شربت هم یه گوشهء بستهء سی دی ها (خدا رو شکر سی دی ها سالم بودن) و شربت ریخته بود روش و تمام روبانها نوچ شده بوده و نمیشد عکس گرفت...

باز هم یکدنیا ممنون... کلی زحمت کشیدید.... ماچ

قدردانی نوشت2: بینهایت ممنون از آقای ح.برومند که با حوصله و گذاشتن وقت... سعی در حل کردن مشکلات مانی دارن... که البته ظاهرا موفق بودیم.. قلب و ازشون میخوام که اگه میشه... ایندفعه هم به من کمک کنن..

 اینم جواب سوالم: (باز هم ممنون از آقای برومند)

 در قسمتی از نظر قبلی گفتم سعی کنید اطلاعات شما از سن رشد مانی کمی جلو تر باشه!!!!تا بتونید درست تصمیم بگیرید!!!نظر هر دوی شما درست بوده اما تلفیق هر دوتای انها مهم است!!!
ببینید مانی خودش بهتر می تونه از خودش دفاع کنه ولی چقدر لذت بخشه کتک بخوره وبتونه لحظاتی تو بغل شما باشه !!!!
این همون اصل اونها بدن من خوبم است که در ذهن بچه چرخ می زند.
نگران نباشید اینها همه دوره هایی از رشد کودک است که خود به خود رفع وهمانند سازی می شود!!
ولی شما می توانید به او یاد بدهید که باید خودش تصمیم بگیرد در این مواقع چه کاری بکند !!!! زدن دیگران هنر آموزشی نیست مانی خودش بهتر این کارها را بلد است!!! ولی چون نق نق کردن پاداشش آغوش ونوازش مادر است این را بیشتر دوست دارد!!!
پس هرزگاهی در آغوش کشیدن مانی توسط شما و مخصوصآ پدرش مهم است. مخصوصآ پدرش چون او رقیب مانی در تصاحب عشق مادر است تا زمان همانند سازی اجتماعی وی!!!!!!
این اتفاقات بستر رشد کودک است ما اگر در دنیای بازی آنها از عقل و شعور خودمان استفاده کنیم دنیای شیرین کودکی را به چالش می کشیم با آنها باشیم نه آنها با ما!!!!! نیاز آنها را به سمت ما می کشاند!!! هل دادن ما معنایی ندارد!!!
ببینید شما فقط می توانید پدر و مادر دوست مانی را با حالتی کاملآ محترمانه و نزدیک به دنیای کودکانه متوجه اتفاقات بین بچه ها کنید!!! تا اگر مانی هم کاری کرد (مقابله به مثل) آنها متوجه علت آن شوند!!! و از این واکنش ناراحت و دلگیر نشوند و بدانند این خاصه این دنیای بچه هاست.
موفق باشید

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۳ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس