دیشب موقع خواب ... مانی گفت براش لالایی بخونم..

منم خونـــــدم:

لالا لالا گل پونه ... بیا جونم که دل خونه

لالا لالا گل لاله... مانی جونم داره خاله

لالا لالا گل چایی... مانی جونم داره دایی

دیدم مانی صورتشو چسبونده به بالش و دستهاشو گذاشته رو چشاش..

گفتم باز داره مسخره بازی درمیاره..

باز خونـــــــدم:

لالا لالا گل لیمو.... مانی جونم داره عمو

که یهو دیدم مانی همچین با زجه شروع کرده به گریه کردن...

منم شکه شدم... البته به روی خودم نیاوردم ... آخه بچه ای که تا الان داشت از سروکول من بالا میرفت و میخندید... با یه لالایی داره اینجوری زجه میزنه..

از اون گریه ها بود که تا حالا ندیده بودم..

بعد آرومش کردم و براش یه لالایی شاد خوندم و خوابید.. جالب بود که تا ساعت هشت و نیم صبح خوابید و اصلا بیدار نشد..

البته ناگفته نمونه که با این لالایی که خوندم.. اشک خودمم دراومده بود..

دلتنگیه دیگه.. گریه

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٥ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس