با نام و ياد خدا... تازه ميخوام شروع کنم به نوشتن.... اگه خدا بخواد و مشکلی پيش نياد.

 بهتره اول خودمو معرفی کنم... من مامانيم... يعنی الان حدود سه ماه و انديه که مامانی شدم... نه... نه اونطوری که شما فکر می کنين... اين کوپولچهء ما هنوز دنيا نيومده تازه سه ماهشه و تو شکم من داره پادشاهی ميکنه... اونم چه پادشاهی... پدر منو درآورده.... کوپولچه اسميه که باباش روش گذاشته.... اسم باباش؟؟؟.. اسمش حامده.... البته من عزيزجون صداش ميکنم....

بالاخره بعد از ۹ سال و اندی... يعنی از ۲۴ شهريور ۷۵ که ازدواج کرديم.. تا حالا بعد از اصرارهای زياد خونواده ها تصيم گرفتيم بچه دار شيم...

هدف اصلی من از درست کردن اين وبلاگ اينه که اين کوپولچهء ما وقتی به دنيا اومد و يه کمی بزرگ شد... بتونه خاطرات مامانی و بابايی و خودشو اينجا داشته باشه.. نه اينکه من هيچ وقت هيچی از دوران بچگيم يادم نمی آد.. دوست ندارم بچمم اينطوری باشه.. و کلی خاطره از گذشتش داشته باشه..  و البته هم بفهمه که چه پوستی از من و باباش کنده تا اينقدی شده... 

هنوز که هيچی نشده دو بار تا مرحلهء تهديد به سقط پيش رفتم و دکتر به من استراحت مطلق داده... آخه اين کوپولچهء ما خيلی نازک نارنجی تشريف دارن... بار آخر سر تولد من بود... که ۱۵ دی ماه بود... شبش با عموش اينا و يکی از دوستای مشترکمون (علی و ندا) رفته بوديم شام بيرون و بعدشم کيک و شمع و خرت و پرت های ديگه گرفتيم (که البته بادکنکم جزوشون بود) رفتيم فشم... خيلی اون شب خوش گذشت ولی چه فايده فرداش از دماغ من و بابائيش درآورد... خونريزی و ... دوباره رفتيم سونوگرامی و رفتيم پيش دکترم... خدا رو شکر گفت چيزی نشده ولی تهديد به سقط بوده که اونم به خير گذشت تا حالا..............................

  

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/٢ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس