مانی

سلام به همگی شما دوستای گلم.... اول از همه از همتون عذر ميخوام که مدتيه نتونستم بهتون سر بزنم... چون ديگه پشت کامپيوتر نشستن برام سخت شده تازه با اين خط اينترنت کند که اگه بدونين واسه گذاشتن عکسهای کوپولچه چه بلايی سرم اومد... ديگه زياد که پشت کامپيوتر ميشينم دلم درد ميگيره... فکر کنم کوپولچه با کامپيوتر زياد ميونهء خوبی نداره...

راستی .......... يادم رفت بگم بالاخره بابايی افتخار دادن و اسم واسه اين کوپولچهء ما انتخاب کردن (خسته نباشن)... بالاخره اسمش شد مانی.... از بين صدهزار تا اسمی که پيشنهاد شد... به نظر منم اسم قشنگيه... البته اميدوارم همين بمونه و ديگه عوض نشه... به خدا من که ديگه خسته شدم از بس اسمهای جور واجور شنيدم....

سه شنبهء قبل رفتم سونوگرافی برای سلامت جنين و وزن مانی جون... خدا رو شکر همه چيز نرمال نرمال بود.... وزنش دو کيلو و هفتصد و ده گرم بود... خدا رو شکر... باباش از نگرانی دراومد.. بعد از اينکه سونوگرافی تموم شد... دکتر بابايی رو صدا کرد و اجزای مانی رو برای بابايی تشريح کرد... خيلی جالب بود... چشمها... دنده ها... دهن... قلب... دستهاش.. مخصوصاً پاهاش که خيلی جالب بود ... پاهاشو انداخته بود رو هم..  (ناقلا از همين حالا لَم دادنو ياد گرفته).... بابايی هم کلی ذوق کرد.....

بعدش هم رفتيم پيش دکتر خودم... دکتر هم گفت که ديگه از ۲۶ تير تا ۱ مرداد يک روز رو بايد حتماً انتخاب کنين برای سزارين.... چون احتمالاً کوپولچه تا ۵ مرداد دووم نمياره و شروع ميکنه به اذيت کردنت... 

منم اول مرداد رو انتخاب کردم.. چون دوست داشتم تاريخ تولدش رُند باشه... حالا که ۵/۵/۸۵ نشد حداقل بشه ۱/۵/۸۵ که ميشه روز يکشنبه... آخه دوست دارم هيچکی روز تولدشو يادش نره

البته اميدوارم مانی جون تا اونموقع دووم بياره و نخواد زودتر مامی و باباييشو ببينه...

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۱٦ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس