امروز بعد از اینکه مانی نهارشو کامل کامل خورد و منم کلی ذوق کردم... تا رفتم تو آشپزخونه که ظرفها رو بذارم.. دیدم اومده میگه چی داری بخوریم؟؟ تعجب

منم ذوق کنان گفتم: واااااااای عسلم.. الان برات بستنی میارم بخوری... بعد که بستنی آوردم دیدم خیلی یخی شده .. گفتم: عزیزم صبر کن یه کمی شل تر بشه بدم بخوری... بستنی رو روی مبل گذاشتم .... مانی هم داشت تلویزیون نگاه میکرد..

اومدم بالا یه سری بزنم ببینم دنیا دست کیه.... بعد از 10 دقیقه .. گفتم: مانی جونم بیام بستنیتو بدم؟

مانی هم گفت: بله بیا...

رفتم دیدم مانی تو راه پله نشسته و اون نگاههای مرموزانش دوباره متوجه منه.. گفتم چی شده؟؟؟؟؟؟

گفت: ببین.. همه رو خوردم...

منم یه نگاه از بالا انداختم ..... واااااااااااااااااای ذوق مرگ شدم اون لحظه ...

تمام بستنی ها رو خودش خورده بود... تا حالا سابقه نداشت خودش چیزی رو با قاشق بخوره ... اونم تا ته... اونم از نوع شل و آبکیش.. نیشخند

اول فکر کردم دوباره خرابکاری کرده.. همه جاهایی رو که فکر میکردم شاید بستنیها رو اونجا ریخته باشه نگاه کردم.. دیدم نه....... واقعا همشو خورده... تمیز و مرتب..

منم بعدش کلی بغلش کردم و ماچوندمش.. و ایندفعه نوبت مانی بود که از ابراز محبت من ذوق مرگ بشه.. چشمک

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٧ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس