بعضی وقتها اگه من کار عقب افتاده ای داشته باشم .. بابای مانی با مانی میرن بیرون یه گشتی میزنن تا من به کارم برسم و بعد میان خونه... هر وقت هم میان خونه من از مانی میپرسم که خوش گذشته یا نه؟ کیا بودن؟ چی خوردین؟ و از این سوالها..

چند روز پیش هم مانی با باباش رفته بودن پارک نزدیک خونمون.. بعد از تقریبا 20 دقیقه که برگشتن.....

 گفتم: عسلم کجا رفتین؟

مانی: پارک

من: خوش گذشت عزیزم.. وای دستت چرا رنگی شده؟

مانی: اسمارتیز خوردم...

من: اسمارتیز؟ کی بهت داد؟

مانی: دوست ددی..

من: سوال دوست ددی؟؟؟ کی بود؟؟  Boy بود یا Girl؟

مانی: Girl...

من: عصبانیGirl؟؟

مانی: نه نه .. Boy بود...

من: خب چیکار کردین؟؟

مانی: بازی بازی...

همین موقع بود که بابای مانی با خنده بازپرسی رو نصفه گذاشت و ...

گفت: به جان خودم دروغ میگه (منظور خالی میبنده بود)... عجب آدمیه ها... اسمارتیز رو از تو ماشین بهش دادم... برعکس ... امروز اصلا هیچکی نبود... حتی بچه هایی هم که همیشه باهاش بازی میکردن هم نبودن... و خلاصه خودشو توجیه کرد...

منم این وسط مونده بودم حرف کیو قبول کنم... ولی مثل همیشه به بابایی رای اعتماد دادم... آخه دوستش دارم و میدونم که اونم منو دوست داره... (اینو نگم چی بگم نیشخند)

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۳ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس