امروز دیگه قرار بود مانی رو تو اتاق بازی بذارم و خودم تو اتاق انتظار بشینم تا ببینیم مانی چقدر میتونه تحمل کنه...

از صبح به مانی گفته بودم که چنین تصمیمی گرفتیم... واسه همین تا رسیدیم دم مدرسه شروع کرد به لجبازی و گریه کردن... داخل مدرسه هم کلی بداخلاق بود و عصبانی...

البته اینو بگم که مانی الان دو روزه که حالش خوب نیست و آب ریزش بینی داره و طبق معمول نمیتونه خوب نفس بکشه و این هم شده مزید بر علت برای بداخلاق بودنش..

بعد از اینکه دیدم تو کلاس سرش گرم شده... رفتم تو اتاق انتظار نشستم... تا نشستم و گوشی رو برداشتم که به باباش زنگ بزنم... دیدم آقا مانی و مربیش اومدن تو اتاق.. مانی هم شدیدا داشت زجه میزد...

کلی باهاش صحبت کردم ولی آقا راضی نشد که نشد... به همین خاطر امروز هم با مانی کلا تو اتاق بودم و تو پیاده رویشون شرکت کردم... (مانی خیلی خوشش اومده بود)

  

 موقع غذا خوردن هم همه بچه ها 2 تا کاسه پر غذا خوردن بعلاوه یک لیوان شیر... آقا مانی هم تا یه قاشق از غذا رو گذاشت تو دهنش نزدیک بود بالا بیاره (فکر کنم زیاد دوست نداشت)... دو قلپ هم شیر خورد... ولی همچنان گشنش بود... و قر میزد و منو کلافه تر کرده بود..

امروز مانی بیشتر از روزهای قبل گریه کرد و اعصاب منو ریخت به هم.... توی راه هم همچنان گریه میکرد... آخه من یه اسباب بازی براش گرفته بودم که بعنوان جایزه بهش بدم... بعد که دیدم گریه میکنه.. بهش گفتم اگه خودش تنهایی بره تو اتاق بعدا جایزه رو بهش میدم... ولی اصلا قبول نکرد و تو راه برگشت همش گریه میکرد و اسباب بازیه رو میخواست.. من هم بهش نمیدادم.. آخه کار امروزش مستحق پاداش نبود..

 خلاصه که اتوبوس رسید و منم پول خرد نداشتم ... به راننده اسکناس دادم... اونم گفت: اصلا پول خرد ندارم و همینطور داشت بهم نگاه میکرد و من به اون نگاه میکردم...

یعنی اگه یک کلمه دیگه میگفتم اشکم سرازیر میشد... یه تلنگر کافی بود تا عصبانیت امروزمو سر رانندهء بیچاره خالی کنم...

واسه همین دست مانی رو گرفتم و بی تفاوت به آقای راننده که داشت میگفت: باشه تا برسیم به مقصد پول شما رو خرد میکنم ...

راه افتادم و از اتوبوس پیاده شدم و اقای راننده همچنان داشت میگفت: مطمئنی نمیخوای سوار بشی؟ ...

و من حتی نگاشم نمیکردم.. آخه چشمام پر اشک شده بود و دوست نداشتم کسی اونا رو ببینه و بعد از رفتن اتوبوس زدم زیر گریه...

تا حالا اینجوری درمونده نشده بودم...

دست مانی رو میکشیدم و راه افتاده بودم... اما به کجا ... نمیدونم... خیابونی که یکطرفش جنگل بود و سوت و کور...  گاهی یه ماشینی ازش رد میشد و آدم زنده ای توش نبود... ترس ورم داشته بود... ترس از چیزی یا کسی نبود.... یه حس بدی بود که تاحالا تجربه نکرده بودم..

احساس درموندگی شدیدی میکردم... زنگ زدم به بابای مانی که بیاد دنبالمون... نتونستم صحبت کنم.. قطع کردم.. اون زنگ زد ... اومد دنبالمون...

نمیتونم بگم چقدر از دیدن شوهرم خوشحال شدم... و چقدر ترسیدم از بی پناهــــــــی..

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس