این ماه.... ماه عنکبوتها بود.. هرجا میرفتی یه عنکبوت جلوی روت سبز میشد.. نمیدونم این همه عنکبوت از کجا اومدن... مانی تا تونست عنکبوتها رو ترسوند شاید تعدادشون کم بشه.. ولی نشد که نشد.. نیشخند

میخورمتا!

بچم از بس سی دی های جور واجور نگاه میکنه.. جوگیر شده.. بیچاره فکر میکنه شیری.. پلنگی.. ببری.. خرسی.. اژدهایی.. ماموتی.. چیزیه.. حتما هم رو این نکته اصرار داره و به منم میگه که به اون اسامی صداش بزنم.. حالا صدازدن هیچی.. ادا درآوردنش منو کشته.. کلافه

این آقا مانی ما خیلی گرمایی تشریف داره.. هیچ جورابی به پاش و هیچ سوئیشرتی به تنش بند نمیشه.. نیشخند.. منم دیدم هوا سرده.. نمیشه جوراب نپوشه .. رفتم یکدونه از این پاپوشهایی که شکل شیر داره (که آقا خوشش بیاد) براش خریدم... باور کنین فقط یکبار پاش کرد.. اونم برای شاید یک دقیقه... بعد دیگه نگاشونم نکرد.. کلافه

شما که میدونید حریف من نمیشید.. چرا انقده زور میزنید

دیروز دیدم آقا مانی با ذوق و شوق صدام میکنه: مامی بیا ببین چی پیدا کردم!..

رفتم و دیدم چه قارچهای خوشگلی تو حیاط خونه دراومده..

ددی و مامی و مانی:D

اون بزرگه دَدیه... اون دومیه منم.. اون کوچولوئه هم آقا مانیه.. وای چقدر از دیدنشون لذت بردم..

اما آقا مانی در یک چشم به هم زدن و یک عمل متحورانه کمر آقای ددی رو نصف کرد و بعد هم من و خودشو له کرد... گریه (آخه بچه چرا تو انقده با احساسی گریه)

تو رو خدا قیافه رو ببینید.. منتظره عکس گرفتن تموم شه تا فکر شومشو اجرا کنه..

 پ.ن: هی با خودم کلنجار رفتم که بنویسم یا ننویسم.. آخرش نوشتم..

هیچی برید به ما رای بدید دیگه وگرنه میگم مانی بیاد بخورتتونا.. چشمکماچ

اینم لینکش: http://persianweblog.ir/topblogs/topblogs.aspx

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٠ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس