دیروز جای همتون خالی با رومینا و خاله الهام اینا رفته بودیم "بولینگ" ... خیلی خیلی خوش گذشت...

مانی خیلی این بازی رو دوست داشت.. کلی ازش لذت برد..

یکی دوباری هم با استفاده از میلهء کمکی توپ زد ولی بقیه رو اجازه داد که ما بزنیم... و بعدش برامون دست میزد.... بزنم به تخته خیلی بچهء خوبی شده بود و هم به ما و هم به خودش خیلی خوش گذشت..

اولش موقع تعویض کفشها (کفشهای مخصوص بولینگ) آقا مانی گریه زاری راه انداخت که اونم کفش میخواد.... من فکر کردم واسه بچه به این کوچیکی کفش ندارن.. واسه همین داشتم براش توضیح میدادم که کفش ندارن که خاله الهام گفت چرا واسه بچه ها هم کفش دارن... اونوقت بود که مانی با پوشیدن کفشها به جمع بزرگترها پیوست و کلی احساس بزرگی کرد.. {#emotions_dlg.e28}

فکر کنم اثرات جادویی این کفشه بود که مانی تبدیل شده بود به یه بچهء خیلی خیلی (بینهایت) خوب..

راستی مسابقه بین ما چهار نفر بود: حامد...من... استیون.. الهام

از اونجایی که خانمها همیشه مقدمن.... {#emotions_dlg.e28}

من شدم نفر اول (برنده.. مدال طلا) .... الهام دوم (مدال نقره) .. بعد حامد و بعد استیون..  {#emotions_dlg.e51}

بعد از بازی KFC حسابی چسبید... بعد هم رفتیم خونهء خاله الهام و تا حدودای 12 و نیم بودیم..

البته همهء اینا رو (بازی-شام) مهمون خاله الهام و عمو استیون بودیم.. (شیرینی ماشین جدیدشون)

دستتون درد نکنه.. حسابی افتادید تو زحمت... ایشالله همش چیزهای خوب خوب بخرید و به ما شیرینی بدید.. {#emotions_dlg.e28}{#emotions_dlg.e11}{#emotions_dlg.e38}

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٦ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس