نیشخندخب دیگه به سلامتی و میمنت بخت اینجا هم باز شد و من اومدم که آپ کنم...

مدت ده روز بود که مانی مدرسه نمیرفت... آخه مدرسه های اینجا اینطوریه که بعد از هر ترمشون به مدت یک هفته یا بیشتر تعطیلن و بعد ترم بعدی شروع میشه...

مانی عزیز ما هم هنوز مدرسه نرفته... ده روز تعطیل بود و علاقه ای هم برای خواب بعدازظهر نداشت.. مگه اینکه به زور یکی دو روز چون خودم خیلی خسته بودم.. خوابوندمش و بعدشم خودم خوابیدم...

دوربینمم که خراب شده و دل دماغ هیچ کاری رو نداشتم... اصلا به نظر من پست بدون عکس خیلی حال نمیده..

خلاصه که با توجه به بهانه های بالا الان در خدمتم.. (البته دوربینم هنوز خرابه و هزینه تعمیر هم اینجا انقدر گرونه که فعلا داریم تصمیم میگیریم که چیکار کنیم.. تصمیم کبرینیشخند )

جونم براتون بگه که: (انگار میخوام قصه بگم نیشخند... بیزحمت بالش و پتو یادتون نره نیشخند)

شنبهء پیش با رومینا و مامان و باباش رفته بودیم لندن... اول از همه رفتیم رستوران ایرانی بهشت و یه غذای مفصلی خوردیم و بعدش هم راه افتادیم سمت مرکز خرید west field که اصلا جالب نبود ...

... بچه ها تو ماشین خوابیدن.. ولی نیم ساعت نشده رومینا بیدار شد و مانی رو هم باباش بیدار کرد عصبانیو اومدن پیش ما تو مرکز خرید..

دیگه از اون به بعد مانی شد برج زهر مار... وای خفه کرد منو.. مخصوصا که دوتا بچه به هم می افتن شیطنت و لجبازیشون صد برابر میشه...

تو یه فروشگاه لوازم آرایش مربوط به مکس فاکتور ... مجانی آرایش میکردن... من هم میخواستم کرم پودر بخرم... گفتم اول امتحان کنن بعد بخرم... با اجازهء شما یه آقای محترمی که "گی" بودن اومد و شروع کرد به آزمایش کردن کرم پودر روی پوست بنده.. (البته فقط دور چشم) ... اَه .. چندش بود اساسی... چه آرایشی هم کرده بود.. ذلیل نشده.. خنده

بعد از اینکه همهء درخواستهای آقا مانی اجابت شد و ما هم خسته و کوفته شده بودیم ... رفتیم که مثلا خیر سرمون کافی بخوریم... اولا که از دست اینا معلوم نشد که چی خوردیم ... 

 این لندن هم که جای نشستن تو رستورانها و کافی شاپهاشونم مثل پارکینگهاشون مزخرفه... هی باید حواسم بود که مانی مزاحم بقیه نشه... آخه این پسر من وقتی غریبه ها رو میبینه حسابی جو گیر میشه و جلب توجه کردنش (حالا به هرطریقی) اود میکنه...  

در نهایت امر هم تمام کافیها به جای خالی شدن تو سطل آشغال خالی شدن روی لباس بنده... فکر کنین خیر سرم..  بلوز سفید پوشیده بودم... کلافه (این بار دومی بود که با لباس سفید ضایع شده بودم.. چند وقت پیش که نوشابه خالی شده بود رو لباسم توسط آقا مانی... ایندفعه هم کافی.. اولش مانی بعدش هم رومینا گلی نیشخند)

ولی من از رو نمیرم .. همچنان بلوز سفید میپوشم نیشخند ایندفعه هم تصمیم دارم به جای اینکه برای مانی لباس اضافی همراه داشته باشم... برای خودم لباس یدکی تو کیفم حتما بذارم.. ظاهرا من از این بچه ها شلخته ترم..نیشخند

حالا شانس آورده بودم.. پالتو همرام بود.. وگرنه آبروم میرفت...

ولی باور کنین.... حسابی کفری شده بودم و حسابی هم مانی رو دعواش کردم.. البته به قول باباش تقصیر خودم بود... نباید لیوان کافی رو میدادم دستشون... آخه چیکار کنم.. فکر کردم بچم دیگه بزرگ شده... گریه

مانی هم تمام محوطهء فروشگاه رو با بروشوری که رو زمین افتاده بود طی کشید و تمام شلوارش کثیف شده بود..

این مدت از بس تو فکر خرید سوغاتی بودیم.. مانی هم دیگه اتوماتیک وار تا وارد فروشگاه میشیم هی لباسها رو برمیداره و میذاره تو سبد و میگه: این واسه امین خوبه.. این واسه احسان خوبه...

تو قسمت اسباب بازی هم همش میگه: این واسه من خوبه ها.. ببین اینجوری باهاش بازی میکنم... همش هم میخواد ما رو توجیه کنه که این واسم خوبه برام بخرینش..

البته بعد از اینکه بهش میگیم نه عزیزم این خیلی گرونه.. اونم تکرار میکنه.. آره این خیلی گرونه.. نمیشه بخریمش.. بعدشم قانع میشه..قلب

 

پ.ن1: در نهایت هم از همه ء کسانی که با مشت و لگد و باتوم .. اصرار کردن که بنده بیام و آپ کنم نهایت تشکر رو دارم..ماچ وگرنه من حالا حالا آپ بکن نبودم.. نیشخند

 پ.ن2: کم کم دارم به دوستای وبلاگی سر میزنم.. تو رو خدا اگه دیدین هنوز نیومدم پیشتون ناراحت نشید و نگید چه مامی نامردی ... دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.. بغل

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٢ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس