وای خدا کلافه شدم...نمیدونم این چه مدلیه.. هر وقت میرم دنبال مانی.. اولش که منو میبینه یه کولی بازی و گریه زاری و کتک کاری راه میندازه که بیا و ببین.. همه هم هاج و واج نگامون میکنن... خیلی خودمو کنترل میکنم که اشکم درنیاد...  آخه نکن بچه... چرا اینقده منو دق میدی...

هر روز این بچه ها یه مدلی هستن... خدایا یا به ما مادرهای بیچاره دانش هر روزشو عطا کن... یا صبر ایوب بده... (آمین) 

خودکشی؟؟ نه اصلا راه خوبی نیست!

 امروز که داشتم میبردمش مدرسه گفت: مامی .. میخوایم بریم مدرسهء جدید؟؟؟

آخه من به جز مدرسه اش دوجای دیگه هم مانی رو میبرم... یکی محل نگهداری بچه ها تو یه مرکز خرید بزرگه (که تاحالا دوبار گذاشتمش اونجا) اونجا رو بیشتر دوست داره... چون از اون زمینهای پر از توپ داره که میتونی توش شیرجه بزنی....

 یکی دیگه هم محل نگهداری بچه ها تو باشگاهه... (که یکبار بردمش)

البته هربار هم که بردمش اینجاها... ازم رشوه گرفته و به این شرط قبول کرده که من یا براش ماشین بخرم یا دایناسور... ناراحت 

 خلاصه دست به رشوه گیریش خیلی خوبه...  (هر روز بعد از مدرسه از من میپرسه: برام ماشین خریدی؟؟ انگار یکسالی که میخواد بره مدرسه.. هر روز من باید براش ماشین بخرم خنده)

مخالف صددرصد صحبت کردن با تلفنه... البته به شرطی که بعد از صحبت کردن بهش آدامس بدم تا یه دوکلامی حرف بزنه...

 

 این قسمت هم قابل توجه خاله صفــــــای مهربون.... مانی بالاخره خودش غذا خورد... خیلی هم تمیز و مرتب... ولی دیگه خواهشا پرتوقع نباش.. هنوز برای صبحانه خودش نمیتونه لقمه بگیره... خنده

 راستی....... بستنیشم خودش میخوره... خنده

مانی وروجک در حال بسکت بال بازی... میگن برای افزایش قد خوبه...

قربون قد و بالات برم من

قدش نمیرسه بچم خب.. مجبوره کلک بزنه.... (اوایل خوب پرت میکرد ولی از وقتی این کلک رو یاد گرفته دیگه توپ رو عادی پرت نمیکنه... ایرانیه دیگه مخش واسه این جور چیزا خوب کار میکنه خنده)

 در نهایت هم بسکت رو واروونه میکنه روی زمین و خندهء فتح سر میده.. (خلاصه بدون خرابکاری که نمیشه که)

چند وقتیه مانی مدام میگه که یه پسره هست تو مدرسه منو اذیت میکنه... همش منو میزنه و از این حرفها... هر دفعه هم بیرون میدیدیمش نشونش میداد که این بچـــهء    بی اتبیه (همون بی ادب)

امروز تو ایستگاه اتوبوس همون مادره و بچه با هم ایستاده بودن.. ما هم بهشون ملحق شدیم.. بچهء بیچاره تا چشش به مانی خورد فلنگ و بست و فرار کرد... قهقهه نتیجهء اخلاقیش با شما خنده

 دیشب افتتاحیهء رستوران ایرانی "پرسپولیس" تو سوئیندن بود.... غذاهاش نصف قیمت بود... نیشخند

غذاشو خیلی دوست داشتم... واقعاً کبابش صد برابر از کبابهای رستوران بهشت تو لندن بهتر بود... پیشنهاد میکنم یکبار امتحان کنید.. خوشتون میاد.. چشمک

  

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۳ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس