تو این مدتی که مانی میره مدرسه به این نتیجه رسیدم که خیلی بیشتر وقتم گرفته میشه تا اینکه وقتم آزاد بشه ..

صبح زود باید بیدارش کنم.... (معمولا ساعت 8 بیدار میشه .. ساعت هشت و نیم هم باید مدرسه باشه) .. حاضرش می کنم.. طبق معمول علاقه ای به خوردن صبحانه نداره.. تند تند یه لیوان شیر براش درست میکنم و میذارم تو کیفم که تو اتوبوس بهش بدم..

مانی و بغل میکنم و بدو بدو خودمو به اتوبوس میرسونم.. آخه اگه یک دقیقه دیرتر برسی اتوبوس از دستت رفته و باید ده دقیقه دیگه تو سرما منتظر اتوبوس بشی.. ناراحت

توی اتوبوس با هزار وعده و وعید شیرشو بهش میخورونم.... میرسیم مدرسه بعد از ماچ و بوسه خداحافظی میکنم و دوباره میام ایستگاه اتوبوس..

یک روز در میون که باشگاه دارم و میرم باشگاه بعد از باشگاه هم مجبورم تا موقع گرفتن مانی همون گوشه ها بپلکم تا زمانش بشه و برم دنبال مانی...

روزهایی که باشگاه نداشته باشم .. برمیگردم خونه... بیست دقیقه تا خونه راهه...

سریع غذا رو آماده میکنم و یه دستی به سروگوش خونه میکشم.. بعضی وقتها از این فرصت برای دوش گرفتن استفاده میکنم و بعضی وقتها هم میام پشت کامپیوتر ...

زمان هم عین برق میگذره و سریع آماده میشم و بدو بدو خودمو به اتوبوس میرسونم.. یکربع بعد مانی رو میگیرم و دوباره با اتوبوس برمیگردیم خونه...

وقتی میرسیم خونه ساعت 12 ظهره و بعدش هم که مراسم نهار خوران و سر و کله زدن با مانی میرسه و مانی هم توقع داره که چون صبح پیشم نبوده این مدت رو بیشتر باهاش باشم..

ساعت 5 هم که بابایی میرسه خونه و باید به پدر و پسر برسم...

خلاصه که شرمنده از اینکه دیر به دیر بهتون سر میزنم...

البته اگه از دید مثبت نگاه کنیم.. بعد از مدرسه رفتن مانی .. 2 ساعت از وقتم کاملا مال منه... میتونم برم باشگاه... یا برم خرید و خلاصه هرجوری خواستم این 2 ساعت رو خرجش کنم... مثبت ترین نکته اش اینه که باعث میشه من با اتوبوس برم و بیام و با مردم در ارتباط باشم... در کل کلی حال میده.. نیشخند

دیروز تو مدرسهء مانی Shiny star party بود... از اولش یه دختر کوچولو با لباس ستاره ای اون وسط ایستاده بود و شعر میخوندن.. همهء بچه ها هم لباسهای مختلف و قشنگی پوشیده بودن..

مانی هم تا چشمش افتاد به من ادا درآوردنهاش شروع شد و دائم داشت بغض میکرد..

هی هم با ایما و اشاره از من میپرسید که بیام پیشت؟؟؟؟ یا تو میای پیشم؟؟؟

بعد از شعر خوندنها هم نوبت به خوردن شیر و بیسکوئیت شد.. که مانی همهء بیشکوئیتهاشو امتحان کرد تا بالاخره دوتاشو دوست داشت و تا تهشو خورد..

 

 

آخرشم که همه چی تموم شد بغلش کردم.. به من میگه: شورمو درآوردی!

گفتم چی؟؟ آخه مانی اکثراً کلمات رو درست ادا میکنه (ولی من عاشق غلط و غلوط حرف زدن بچه هام).. میخواستم مطمئن بشم که درست شنیدم..

بازم میگه: شورمو درآوردی دیگه! (منظور همون شورشو درآوردی بود) خنده

 

عکس مانی با سانتا تو یکی از مراکز خرید ... دو و نیم پوند میگرفتن تا با سانتا حرف بزنی .. بعدشم سانتا به بچه ها جایزه میداد... محیطشو واقعا قشنگ درست کرده بودن..

اولش مانی کلی از سانتا ترسید ولی بعد که کادوشو از سانتا گرفت ترسش ریخت..

اینم مدل پفک خوردن مانی.. نمیدونم چرا انقده دوست داره مثل هاپوها غذا بخوره.. آخه اینجا بیشتر از اینکه آدم ببینه و الگوش باشن.. سگ میبینه بچم.. خنده

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٩ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس