یک شب واقعا به یادموندنی.... اصلا نمیشه اسمشو گذاشت کــــنســـــرت... شبیه مهمونی خانوادگی بود... تقریبا 30-40 نفر بودن.... قشنگترین بخشش این بود که شام هم دادن هورا

اولش که میخواستیم بریم.. خیلی راضی به رفتن نبودیم.. آخه مانی همیشه تو جاهای شلوغ عصبی میشه و دمار از روزگار ما درمیاره.. ولی ایندفعه با اینهمه سرو صدا خیلی عالی بود و خیلی خوشش اومده بود... خیلی بچهء خوبی بود... (البته اگه اشکش دم مشکش بودن رو به حساب نیاریم) نیشخند

مانی هم تا تونست روی سن آتیش سوزوند و بدو بدو کرد... البته ناگفته نماند که بعنوان یک امر معروفــــــــــــــــــــــــــی تمام عیار عمل کرد و آرزوی رقـــصیــــــــــــــــــــــــدن رو به دل بنده گذاشت... تا میرفتم رو سن آقا باید میومد تو بغل بنده و با هم قـــــــــــر میدادیم..  عصبانی

ایندفعه عشقش به من گل کرده بود و آقای پدر در مصونیت کامل بودن... این آقا مانی هم میدونه چه وقتهایی عاشق بنده بشه... (دوستی خاله خرسه که میگن اینه) نیشخند

 

این هم وروجک شیمیدان من در حال ترکیب یخ و نوشابه ... نوشابه از این لیوان به اون لیوان... نمیدونم آخه این کار چه لذتی میتونه داشته باشه... به هرحال یه مدتی سرش گرم بود.. نیشخند

 

آقا موش کوچولو ساعت 12 و نیم شب.. خسته و کوفتهقلب

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٥ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس