تولد امسال من خیلی جالب بود... تولدم روز سه شنبه 15 دی بود و روز یکشنبه خاله الهام اینا بودن خونمون و گفتن که برای سه شنبه چون وسط هفته است تولد نگیریم و بذاریم برای آخر هفته....

از اونجایی که حسن تولد به همون روزشه... من همش منتظر بودم که شوهرم بهم کادو بده و فقط به تبریک خشک و خالی بسنده نکنه....

ولی هیچ خبری نشد.... بماند که تا آخر هفته چقدر قر به جون این بیچاره زدم و دیگه هیچ امیدی هم به آخر هفته نداشتم.... هی هم بهش میگفتم: قبول نیست.. من امسال شمع فوت نکردم و این حرفها (صد رحمت به مانی) نیشخند .. اون بیچاره هم هیچی نمیگفت..

شنبه شب هم با خاله الهام و عمو استیون (steven) و رومینا گلی رفتیم رستوران هندی... غذا خوردیم.... ولی بازم خبری از تولد نبود... دل شکسته

آخرش که دیگه جمع و جور کردیم که نخود نخود هرکه رود خانهء خود... خاله الهام گفت.. برای چایی بعد از شام بریم خونشون...

منم عین کسایی که کشتیشون غرق شده باشه... قبول کردم... رومینا رو دادن به ما و خودشون عین برق غیب شدن... سوال (بماند که شوهرم هم این وسط الکی معطلی میکرد) سوال

ما هم راه افتادیم به سمت خونشون..

فکر کنین وقتی در زدم و درو باز کردم چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آهنگ تولدت مبارک داشت میخوند و خاله الهام با یه کیک خوشگل دم در واستاده بود و

منم هنگ کرده بودم... نیشخند

حالا فکر کنین که شوهر بنده و خاله الهام اینا از قبل با هم هماهنگ کرده بودن و من بیچاره هم از همه جا بیخبر هی به جون شوهرم قر میزدم نیشخند

شب خوبی بود... خاله الهام زحمت کشیده بود و یه کادوی خوشگل هم برام خریده بود... 

بالاخره من شمع فوت نکردم و این وروجکها همشو فوت کردن... نمیخوااااااااام گریه

اینم کادوی خاله الهام .... دست گلت درد نکنه..... و کلی ممنون بابت اون شب...

ولی بازم خبری از کادوی شوهرم نبوددل شکسته

که یکدفعه شوهرم گفت: چشاتو ببند...

چشامو بستم و رو مبل نشستم ... یه بسته داد دستم.. گفت حدس بزن چیه...

یه بسته کوچولو بود.. بیشتر شبیه عطر یا ستِ ساعت و دستبند و تو این مایه ها بود...

ولی خب این چیزها نبود... وقتی دیدمش ذوق زده شدم.. اساسی....

 

شوهر گلم دستت درد نکنه... بوست دارم... زیاااااااااااااااااد...

 (اصلا نمیخوام بگم که مانی کلی اون شب اذیت کرد و قر زد و گریه کرد و فقط دوست داشت که من بهش توجه کنم و بشینم و هیچ کاری هم نکنم.. اصلا نفهمیدم چی شد)

 ************************************

و اما یه سورپرایز دیگه..... یه بسته و کلی کادوهای قشنگ از ایران ... از طرف کمیته رفع دلتنگی..نیشخند (فافا... زی زی و زَزَی گل)

نمیدونید از دیدنشون چقدر خوشحال شدم.... خواهشا دیگه از اینکارها نکنید.. میدونم که پست کردن بسته خیلی مشکله و کلی هم هزینه میبره....

دوستتون دارم هوارتا قلببغلماچ

وقتی مانی بسته رو دید حسابی ذوق زده شده بود و مجال نمیداد روی بسته ها رو بخونم.... (به سختی تونستم از همشون عکس بگیرم)

نمیدونم کدوم کادو از طرف کیه... چرا درست و حسابی اسم ننوشته بودید؟.... خلاصه اگه یکی دوتاشم جابه جا شد به بزرگی خودتون ببخشید

ولی تا اونجایی که حدس زدم مینویسم... بیزحمت خودتون بیاید و بگید کدوم از طرف کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا من کاملش کنم...

1) از طرف خاله صفای مهربون  ماچ(وای لواشکهاش حرف نداشت... اگه قایمشون نمیکردم مانی هیچی واسه من نمیذاشتنیشخند)

و دائی احسان (انجیر و مویز)

مانی و لواشک

2) دائی احسان گل و دوست داشتنی و زنداداش گلم

+ انجیر و مویز و پشمک

 

از طرف سرکار خانم حسابدار فــــــافــــای گلم (دستت درد نکنه... اون شلواره حسابی به درد اینجا میخوره... اون دوتا شال هم که عالیه.... حیف شد چون شالها تیره بودن اصلا تو عکس واضح نیستن) ماچ  ... اون استیکرهای میکی رو هم مانی در یک چشم به هم زدن حسابشونو رسید... خنده

3) از طرف خانم مهندس زی زی نـــــــازم ماچ(واقعا که تو خوش سلیگی به من رفتی... کارتت هم حرف نداشت)

3) از طرف خانم مهندس زَزَ  جیگـــــــــــــرماچ (مانی عاشق پازل و آدامس موزی و زَزَ) نیشخند

پ.ن: ببخشید خیلی پست طولانی و پر عکسی شد.. ولی دلم نیومد که عکسها رو نذارم و از این خاطره های زیبا ننویسم.. 

مانی و رومینا در حال رقصیدن

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۱ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس