خبــــــــــــر... خبـــــــــــــــــر.... خبـــــــــــــــــــــــر

خداوکیلی وقتی این خبر رو خوندید بزنید به تخته... نیشخند

امروز دوباره یه بسته رسید.....هورا از طرف خاله سبابغل و عموحسام قلب.... وای باز دوباره کلی خوشحال شدیم...

دستتون درد نکنه... خیلی خیلی خیلی قشنگ بودن ...

خاله سباجون.. میدونی من عاشق کادوکردنت هستم با اون چیزهای فسقلی که روشون میزنی خنده...

اول از همه کادوی مانی که بینهایت قشنگ بود... دیگه مانی و رومینا میتونن با هم مهمون بازی کنن... نیشخند (یه ست بادی ... 2تا صندلی و یه میز لیمویی)...

بعدشم کادوی خودم... که عاشق این رنگام... (بلوز سفید و قهوه ای)

بعدشم کادوی آقای همسر که خیلی خوششان آمد.. نیشخند (2 تا کراوات خوشگل)

خیلی خیلی زحمت کشیدید.. اصلا راضی به زحمتتون نبودیم... ایشالله بتونیم جبران کنیم...

ولی میدونید چیه.... خیلی لذتبخشه که بدونی یه عده هستن که همیشه به یادتن... ما هم دوستتون داریم و همیشه به یادتونیم.. ماچ

حالا به من حق بدید که دلتنگ باشم... دور بودن از چنین فامیلی خیلی سخته گریه

************************************

و اما اندر احوالات مانوی.... خرابکاری دیروزش عبارت بود از این:

فکر کنم یه ده دقیقه بیشتر نشد که من و برادرزادم.. (نسیم)... داشتیم چت میکردیم.. بعد از اون با این وضع فجیع مواجه شدم..

تمام خمیردندونها خالی شده بود روی مبل و لباس آقا مانی.. البته یک مقداری رو هم میل فرموده بودند... شیطان

البته بگذریم که تمام میوه ها رو زمین پخش شده بود و کمد هم خالی شده بود تا آقا برای خودش چیپس برداره... و یه ده باری هم تو لیوانش نوشابه ریختم (البته به مقدار کم) تا بخوره و هی هم کتاب آورد که براش بخونم و اصرار هم داشت که با دوتا دستم کتاب رو بگیرم (یعنی چت نکنم)..... مشغول تلفن

ولی باور کنید هیچی بهش نگفتم و فقط براش توضیح دادم که نباید این کارو میکرد..

بعد از مدتی میگه: مامی دلم درد میکنه... گفتم واسه خوردن همون خمیردندونست.. میگه: آره خیلی تند بود قهقهه

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس