این یک شنبه ای که میاد یعنی 29 فروردین.. اگه خدا بخواد پرواز داریم به سمت ایران...

اولش که رسیدیم قراره چهار روزی رو بریم کیش و بعد هم بریم ساری ولایت خودمان.. ور دل مامان جان و مادرشوهر جان  نیشخند  هرچند حسابی مامانم شاکیه و صد البته حق داره... آخه چهار روزم چهار روزه دیگه.... البته مامانم که هرچی هم پیشش باشی انقدر که مهربونه... وقتی داریم برمیگردیم آخرش میگه: یادت باشه ما که شماها رو سیر سیر ندیدیم... ولی برین اشکالی نداره قهقهه

حسابی سرم شلوغ شده... ولی خب بیشتر کارها رو انجام دادم و چمدونها رو تقریبا بستم ... حسابی هم ذوق دارم نیشخند

 

 

از بس از ایران تعریف کردم ... مانی هم دیگه هوایی شده... دیشب داشتیم از فروشگاه برمیگشتیم خونه... به باباش میگه: ددی کجا داریم میریم؟ باباش میگه: خونه

میگه: نه نریم خونه (آخه بچم خیلی ددریهخنده)

باباش میگه: آخه الان همه جا تعطیله... آخر شب شده... (آخر شب اینجا یعنی ساعت 8نیشخند.. آخه از ساعت 5 به بعد دیگه اینجا میشه مرده خونه)

مانی هم با خوشحالی میگه: خب پس بریم ایران خنده... (انگار خونه خالستنیشخند)

 

امیدوارم مانی هم همراهی کنه و تو این یک ماهی که قراره بمونیم زیاد مریض نشه تا دیگه حسابی خوش بگذره (بگو ایشاللهچشمک)

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٥ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس