سلام به همهء عزیزان و دوستان گلم..

از همهء کسانی که این مدت جویای حالمون بودن بینهایت ممنونم...

بالاخره منم حس نوشتن و وبلاگ کردیم اومده سرجاش و اگه خدا بخواد در اولین فرصت هم به دوستای گلم سر میزنم...

اول از همه از ایران بگم که چقدر عالی بود .... دیدن خانواده و رسیدن به کارهای پزشکی و مهمتر از همه پی بردن به اینکه مانی همچین هم به من وابستهء وابسته نیست خنده

اول که میخواستیم بریم ایران با خودم میگفتم: وای بازم میخواد از دماغمون دربیاره.. هی میخواد بچسبه به من و بازم مریضی و از این فکرها و خیالها...

(مسافر کوچولو)

ولی باورم نمیشد که چقدر با خانوادهء من و شوهرم راحت بود و پیششون میموند... حالا دیگه من بودم که میگفتم: مانی تو رو خدا یه کمی هم به من توجه کن پلیز! نیشخند

شبها هم که همیشه تا ساعت ٣ شب بیدار بود و آتیش میسوزوند...

(حسن خسته و شیطونک مامان)

توی هواپیما هم موقعی که میخواستم روسری سر کنم آقا شروع میکرد به گریه کردن و اجازه نمیداد که روسری سرم کنم.... همه کلی از دستش خندیدن... همچنین بنده... اون گریه میکرد که سر نکن منم میخندیدم...

میگفت باید من و ددی هم سر کنیم... خنده آخر هم روسری رو سرش کرد که من نتونم ازش استفاده کنم... نیشخند (دمت گرم آقا مانی خنده)

این مدت تقریبا یک ماهی که ایران بودیم همش مشغول بازی بود... طوری که غذا خوردن و دستشویی رفتن یادش میرفت...

واقعا نمیدونم اینهمه انرژی رو از کجا می آورد سوال

از عجایب مانوی: نیشخند

وقتی برای اولین بار پیش نفیصه جون (زن خواهرزادم"محمد") که موقع عروسیشون ما نبودیم و مانی تازه اونو میدید... خوابید .... داشتم شاخ درمی آوردم... راحت خوابید و ساعت 7 صبح بیدار شد و اومد پیش من... تعجب

دیگه شبها انقدر خسته میشد خودش پتوشو بغل میکرد و میخوابید..

یه شب هم خونهء خاله سبا با اینکه من پیشش نبودم پتوشو بغل کرد و همینطور که داشت به تلویزیون نگاه میکرد ... خوابش برد...

 

خدائیش اینا شاید به نظر خیلی ها ساده به نظر بیاد... ولی واسه منی که همیشه نیم ساعت با کلنجار میخوابونمش یه معجزه بود نیشخند

 

اونجا بردمش پیش یه دکتر متخصص برای یبوستش... آقای دکتر کرمی... واقعا عالی بود... یه دارویی داد که هیچ اسم و نشونی نداره ولی فعلا که حسابی تاثیرگذاره و گفته که روده ها رو هم تنبل نمیکنه... و مصرفش برای طولانی مدت ضرر نداره...

بیچاره بچم مجبور شد اونجا یه تست از رودهء بزرگ هم بده که حسابی وحشتناک بود...

قبل از انجام تست یه داروی بیهوشی بهشون میدن که بخورن... تا کمی بیهوششون کنه و زیاد متوجه قضیه نشن.... مانی خیلی باحال بود...

اصلا اون موقع حواسم نبود که ازش فیلم بگیرم... کلی به حالتهاش میخندیدم... انگار مست مست شده بود و همش میخندید و تلو تلو میخورد.. خنده

موقع انجام تست هم همش گریه میکرد... من برای اینکه آرومش کنم.. بهش میگفتم مانی جونم بخند آقای دکتر میخواد ازت عکس بگیره...

قربونش برم... یه لبخندی میزد و دوباره شروع میکرد به گریه کردن خنده

 

پی نوشت1: زی زی جونم کامنتهات (تو پست قبلی) کلی با حال بود و منو سر ذوق آورد تا دوباره آپ کنم. خنده

پی نوشت2: این مدتی که ایران بودیم مانی تو یه برنامهء تلویزیونی هم شرکت کرد که یه تیکه از اون رو تو پست بعدی میذارم..

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٥ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس