قضیه از این قراره که الان دوسال و اندی میشه که من اتاق مانی رو عوض کردم و مثلا آقا مانی تو اتاق خودش و تو تخت خودش میخوابید...

البته شبی چند بار منو صدا میکرد و خیلی شبها هم من تو تختش خوابم میبرد و صبح با کمردرد از خواب بیدار میشدم (چون تختش کوچیکه و جای دو نفرمون نمیشد)

هر کاری هم کردم که تو اتاقش راضی باشه و راحت بخوابه.. مثلاً:

1) شبها براش داستان میخوندم...

2) باهاش صحبت میکردم تا خوابش ببره و کاملا بهش اطمینان میدادم که ما همیشه پیشش هستیم و اگر هم یه وقت بیدار شد و دید من نیستم... یا پشت کامپیوترم یا گلاب به روتون مثلا دستشوییم که بدونه من همیشه حاضرم و مواظبشم... و تا منو صدا بزنه من میام پیشش.

3) براش فواره خریدم تو اتاقش و گفتم خدا اینو فرستاده تا همیشه تو اتاقت مواظبت باشه و هیچ هیولایی تو اتاقت نیاد.

4) چراغ خواب براش گذاشتم تا اتاقش روشنتر بشه و راحت بخوابه و مواظب هم بودم که سایهء اشیاء تو اتاق با نور چراغ خواب اصلا وحشتناک به نظر نیاد تا بهانهء جدیدی دستش نده.

5) عکسمونو بزرگ چاپ کردم و زدم روبروی تختش و گفتم عکس ما که اینجا باشه دیگه راحت میتونی بخوابی...

جالب بود بهانه اش این بود که چون شما تو عکس میخندید هیولا از شما نمیترسه و راحت میاد تو اتاقم باید یه عکس اخمو از خودتون بگیرید! خنده

6) رو تختیشو عوض کردم و چیزی رو براش خریدم که دوست داشته باشه.

و خیلی کارهای دیگه...

ولی تو این دوسال هیچ اتفاقی نیفتاد و آقا مانی همچنان دوست داشت که پیش ما بخوابه و از بودن در کنار ما لذت میبرد.

هر وقت که تو اتاق ما میخوابید یا من پیشش میخوابیدم (از زور خستگی)... صبح که بیدار میشد ذوقی میکرد که نگو و نپرس همش هم میگفت خیلی خوبه که پیش شما بخوابم..

خیلی حال میده خنده

تا اینکه دیگه راضی شده بود بین تخت ما و دیوار که یه فضای خالی و کوچیکی هست بالش بذاره و اونجا تنهایی بخوابه و نره تو اتاقش بخوابه...

یک روز هم دیدم یواشکی خرسشو گرفته و رفته همون جا و یکسره خرسشو میبوسه... بعد که منو دید خجالت کشید....

بهش گفت: چیکار میکردی عزیزم..؟؟؟

گفت: هیچی داشتم بوسش میکردم..

 

خلاصه بعد از کلی مذاکره با شوهرم به این نتیجه رسیدیم که این بچه اگه میخواست عادت کنه به جدا خوابیدن باید تو این دوسال و اندی عادت میکرد ...

در ضمن وقتی که پیش من میخوابه هم من لذت میبرم هم اون و اینکه دوتاییمون میتونیم تا صبح راحت بخوابیم.....

و اینکه در یک چشم به هم زدن این دوران میگذره و اونوقت حسرت این لحظات به دلمون میمونه...

پس تصمیم گرفتیم که تختشو بیاریم تو اتاقمون و سه تایی با هم بخوابیم ..

نمیدونم کار درستیه یا نه ولی اینو میدونم که فعلا هر سه تامون آرامش داریم و مانی هم صبح که میشه به خاطر شب نخوابیدن بدخواب و بدعنق نمیشه...

 

اینم عکس دوستای انگلیسیشه که اینجا با هم همبازی هستن..

 

پ.ن: لطفا بگید که عکسها رو میتونید ببینید یا نه؟؟؟ ممنونم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۸ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس