امروز يکشنبه است.. من چند روزيه که مهمون دارم.. مادرشوهرم و خواهرزادم اينجام.. خواهرزادم زينب که بعد از امتحانات دانشگاه به خودش استراحت داده و اومده پيشم و مادرشوهرم هم که به خاطر يک سری مسائل خانوادگی (که نميشه گفت) الان پيشمونه.

البته مهمون که چه عرض کنم به خاطر وضعيتم خودشون می پزن و ما هم يه کمک کوچولويی می کنيم و با هم ميخوريم.. ولی خودمونيم حسابی حوصلشون سر رفته.. چون من که تو استراحتم و نميتونم باهاشون برم بيرون بگردم. خودشونم که تنهايی جايی رو بلد نيستن ديگه اين آخرا معلومه که حسابی کلافن.. منم که شرمنده کاری نميتونم بکنم...

اين کوپولچهء ما هم که بعضی اوقات يعنی ميشه گفت اکثر اوقات بنای ناسازگاری ميزاره و حسابی تو دل ما شلوغ پلوغ ميکنه و حالم بد ميشه... يعنی زير دلم درد ميگيره.. پنج شنبه مهمون عموش اينا بوديم اونجا فکر کنم زياد شيطونی کردم و زيادی هم خوردم... شب که اومدم خونه داشتم از درد ميمردم.... همه منتظرن که اين کوپولچه بياد بيرون تا حسابی به حسابش برسن... البته به همه گفتم اولين دق دلی رو من سرش در ميارم...

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/٩ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس