سلام مامی...... عزیز دل مامان امروز سی و شش روزه که پیش مائی و هرچی هم که میگذره بیشتر از قبل بهت وابسته میشیم و دوستت داریم.. تا حدی که دوست داریم بخوریمت.. مخصوصاً اون لبهای نازتو..  

خدا رو شکر بالاخره پروژهء ختنَتَم به خیر و خوشی پشت سر گذاشتیم... هرچند موقع افتادن حلقه خیلی درد داشتی..

یادمه اون شب تا نزدیکای صبح بیدار بودیم و فکر می کردیم که چه خاکی تو سرمون بریزیم تا از شر این درد لعنتی خلاص شی.. آخه حلقه جدا شده بود و اندازهء یه بند کوچولو به پوستت وصل بود.. به اکثر بیمارستانها هم زنگ زدیم ولی هیچ کدوم قبولت نمی کردن که اون بند کوچولو رو جدا کنن که راحت شی...

خلاصه خودمون دست به کار شدیم به اون قسمت لیدوکائین (بی حس کننده) زدیم و بابایی در یک عمل متحورانه با تیغ اون پوستی رو که اندازهء یه نخ نازک به حلقه وصل بود برید و خلاصه راحت شدی....

اما..............

دیروز رفته بودیم پیش دکتر.. آخه... دیروز متوجه شدیم که پوست بیضه هات داره خشک میشه و کم کم داری پوست اندازی می کنی... و هر گریهء تو رو به اون ربط می دادیم... و راستشو بخوای کلی ترسیده بودیم.. فکر کردیم تو مصرف پماد تتراسایکلین (استریل چشمی) زیاده روی کردیم و پوست اون قسمت هم خشک شده و داره می افته...

اما آقای دکتر خیالمونو راحت کرد.. گفت که پمادی که زدین دَلمه!!!! کرده و اینا دلمه های پماده که شکل پوست شده و به راحتی هم از پوست جدا میشه و جای هیچ نگرانی نیست..

بعدش دکتر شروع کرد به معاینه و قد و وزن و گفت که همه چیز نرماله... وزنتم بود ۳ کیلو و ۸۵۰ یعنی در عرض ۲ هفته ۶۰۰ گرم اضافه کردی...

آقای دکتر گفت نرمالش۳۰۰ گرمه و تو بیشتر هم وزن اضافه کرده بودی.. بعد آقای دکتر به مامی گفت که شیرت خوبه و منم کلی ذوق کردم که خوب میتونم بهت برسم...

بعد از دکتر به یمن سلامتی تو و خوشحالی ناشی از اون و بعد از مدتها بیرون نرفتن... سر راه رفتیم بستنی منصور و بستنی خوردیم... البته قبلش خوابت کردم.. چون اگه بیدار بودی عمراً نمیذاشتی مامی بستنیشو بخوره...

راستی هنوز رنگ چشایِ نازت طوسیِ خوشرنگه.. اما آقای دکتر گفت که تا شش ماهگی احتمالاً تغییر می کنه..

کم کم موهای خوشگلتم شروع به ریزش کرده... خلاصه داری کچل میشی...

شمال همه دلشون برات تنگ شده و هر روز بهم زنگ میزنن که بیا دلمون واسه مانی یه ذره شده.. (دیگه هیچکی دلش واسه ما تنگ نمیشه)... خلاصه به همه گفتیم که تا تو سرحال نشی و یه خورده جون نگیری نمیریم شمال...

از همینجا هم به زهراجون بگم که خودکشی نکنه... ایشاء‌ا... هرچه زودتر میایم..

نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/۳ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس