سلام به همگی ...

بالاخره مامانی وقت کرد که بیاد و وبلاگ پسر گلشو آپ کنه... این مدت حسابی سرم شلوغ بود..  یه مدت که رفته بودم شمال و بعد از اینکه از شمال برگشتم پشت سر هم مهمون داشتم.. دیگه فکرشو بکنین بچه داری و مهمون داری خیلی سخته.. تا وقتی که مانی بیدار بود باید به اون میرسیدم.. موقعی هم که خواب بود یا تو بغل این و اون باید به وضع خونه میرسیدم و شام و نهار درست میکردم... خلاصه وقتی برای پشت کامپیوتر نشستن نداشتم...

به قول بابایی دیگه حسابی مامان شدم...

قبل از اینکه گزارش کار بدم..  میخوام تولد بابایی رو که دیروز بود بهش تبریک بگم.. امسال اولین سالی بود که براش چیزی نخریدم.. آخه به خاطر مانی گل گلاب نتونستم برم بیرون...

البته میدونم که بابایی ناراحت نمیشه.. واسه اینکه میدونه چقدر دوستش داریم..

عزیزم.. تولدت مبارک...اندازهء دوتا دنیا دوستت داریم.. 

اول از شمال بگم که خیلی خوش گذشت.. همش با بچه ها بودیم اینور و انور.. خرید و بازار و مخصوصاً بازار ترکمنها...

برای مانی هم تو این مدتی که شمال بودیم جشن گرفتیم.. هم بخاطر تولدش و هم به خاطر ختنه سورانش... اون شب هم خیلی خوش گذشت و همه سنگ تموم گذاشتن..

خلاصه اون شب تونستیم کادویی دائی احسان رو هم ببینیم که سفارش داده بود برای مانی درست کنن... یه پلاک خوشگل که اسم مانی روش نوشته شده بود و دورش رو با نگین کار کرده بودن و پشتشم اسم خودشو و سارا رو حک کرده بودن... خیلی خوشگله..

البته اون شب جای عمو حسام و خاله ریزه خیلی خالی بود..‌ آخه اون شب جشن عقد داداش خاله ریزه بود و اونا نمی تونستن بیان... (ان شاء ا... که خوشبخت بشن)

۶ روز پیش مانی رو بردیم پیش دکتر.. (سر دوماهگیش)... آقای دکتر هم طبق معمول بعد از معاینه مانی و وزن کردنش خرسند از وزن گیری مانی .. که ۵ کیلو شده بود.. گفت که بچه هیچ مشکلی نداره ... و الان باید واکسنهای دو ماهگیشو (فلج اطفال و هپاتیت و واکسن سه گانه) بزنیم..

خلاصه موقع زدن واکسنها و خوروندن قطرهء فلج اطفال مانی یه گریه ای می کرد که دلم داشت براش کباب میشد..

طوری که مجبور شدم همونجا پیش آقای دکتر بهش شیر بدم و پوشکشو عوض کنم...

آقای دکتر هم که خیلی دکتر خوبیه.. با صبر و حوصلهء زیاد گذاشت که من به کارهام برسم..

بعدش آقای دکتر گفت که بعد از زدن واکسن سه گانه... بچه برای چهار روز تب و گریه و بیقراری می کنه و جای واکسن هم ورم میکنه...

مانی همون شب اول تب داشت و خدا رو شکر جای واکسنشم اصلاً ورم نکرد... ولی خوب به خاطر بی تجربگی من که تو طول این چهار روز حتی موقعی که مانی تب هم نداشت قطره استامینوفن رو بهش دادم.. بچه حسابی حالش بد شده بود و هرچی میخورد بالا می آورد و ما هم نمیدونستیم از چیه... بعد از این که قطره رو قطع کردیم حالش خوب شد و دوباره مانی شد پسر گل مامان و بابا...

تو این مدت دو تا اتفاق خیلی بد برام افتاد...

یکی اینکه دخترخالم با خونوادش در راه برگشت از مشهد... تصادف کردن و دخترخالم با پسر ۱۰ سالش فوت کردن... (خدا رحمتشون کنه).. خیلی دوست داشتم تو تشیع جنازشون باشم.. ولی به خاطر حال مانی نشد.. بابایی و عمو حسام رفتن... ولی من و خاله ریزه موندیم تا از مانی مواظبت کنیم...

یه اتفاق بد دیگه اینکه... بابایی وقتی داشت از شمال بر میگشت دستش رفت لای صندوق عقب ماشین و انگشت شصتش حسابی داغون شد...کلی هم درد داشت.. بعد از عکس گرفتن معلوم شد که انگشتش نشکسته ولی ناخنش حتماً می افته... ولی بدیش اینه که این سیاهی داره پیشرفت می کنه و دورشم قرمز شده...

دیروز که رفته بود پیش دکتر.. دکتر براش آزمایش نوشت و گفت که به سیستم دفاعی بدنت مشکوکم... دعا کنین چیزی نباشه..

دلدردها مانی هم که این چند روزه زیاد شده و من هم که باید الان دیگه به دو نفر برسم.. شدم پرستار مانی و بابایی..  هرچند یه جورایی از این کار لذت میبرم..

فقط امیدوارم حال بابایی زودتر خوب شه.. اینطوری خیال منم جمع میشه..

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٢ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس