چه حس قشنگیه حس مادری... حسی که تا خودت مادر نشی هیچ وقت نمیتونی درکش کنی... چه حس قشنگیه وقتی یک نفرو بینهایت دوست داشته باشی تا حدی که نتونی وصفش کنی... هر چند اون کلی هم برات دردسر ایجاد کرده باشه... فکر کنم عشق واقعی یعنی این...

این آقا مانی گل گلاب ما برای پنج شنبه واکسنهای چهارماهگیشم زد... البته با چهار روز تأخیر....

شب اول بعد از زدن واکسنها فرشته کوچولوی مامان کلی بیحال شد.. و ۳۹.۱ درجه هم تب داشت... اون شب که من و بابایی اصلاً نتونستیم بخوابیم.. (البته بابایی یه وقتایی دیگه طاقت نمی آورد و یواشکی خوابش میبرد).... خلاصه اون شب همش به قطره استامینوفن دادن و پاشویه کردن گلم صبح شد..

صبح هم که خونهء خاله ریزه دعوت بودیم... قرار بود تیام هم بیاد که متأسفانه پدربزرگ ندا فوت کرد و اونا نتونستن بیان (نداجون تسلیت میگم)

به جاش داداش خاله ریزه و خانمش و بهرنگ و سها (از دوستای شمالیشون بودن)...

هر چند اون روز تبش پایین اومده بود ولی بچم اصلاً حال نداشت...

بعد از نهار با هم رفتیم بستنی منصور و بستنی خوردیم و با هم اومدیم خونهء ما... شام خوردیم و بعد از شام مهمونها رفتن...

اون شب هم پسر گلم اصلاً حال نداشت و تا صبح رو با گریه سر کرد...

صبحشم که من به خاطر خستگی و شب نخوابیدن.. حالم بد شد و حالت تهوع و تنگی نفس بهم دست داد... طوری که دیگه نمیتونستم حرف بزنم...

مجبور شدم زنگ بزنم به بابایی تا بابایی بیاد خونه و مانی رو نگه داره و من یه چرتی بزنم...

که البته یه عادت بد منم اینه که تا وقتی مانی بیداره اصلاً خواب به چشم نمیاد... خلاصه دو تایی مانی رو خواب کردیم و بعدشم خودمونیم حدود ۱ ساعت خوابیدیم تا من یه کوچولو بهتر شدم....

دیشبم که مانی کلی اذیت کرد... گریه های آن چنانی میکرد... از اونهایی که از سرِ درد نیست... مثل اینکه از مریض بودن مامانش ناراحت بود... جدی میگم به خدا... گریه هایی که دل هر بیننده ای رو به درد میاره....

خلاصه کلی بی تابی کرد و تا ساعت ۲ شبم بیدار بود... طوری که ترفندهای ما برای خوابوندنش بی اثر بود و بالاخره مجبور شدیم ببریمش ماشین گردی تا بخوابه ... خلاصه تا بردیمش تو ماشین و یه چرخی زدیم آقا خوابش برد و زودی برگشتیم خونه و بعدش دیگه خوابید...

امروزم خدا رو شکر مانی حالش بهتره.... پسرم داره میشه مانی گل و بلبل خودم... البته اگه اتفاق جدیدی نیفته که باعث بشه حال پسر گلم خراب بشه...

فردا هم قراره زهراجون با مامانش و زینب جون بیان اینجا خونهء ما...

کلی خوشحالم... چون هم از تنهایی درمیام... هم اینکه با اینا میتونم برم بیرون قدم بزنم البته با مانی....

اینم عکسهای جدید مانی که سها جون ازش گرفته....

اینم مانی تو بغل بابایی

 

 

اینم عادت جدید آقا مانی... (مثل اینکه خیلی خوشمزه است)

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٥ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس