سلام... امروز گلم چهار ماه و بیست و هفت روزشه... و یک ماه و سه روز دیگه به روز موعود نزدیک میشیم...

روز موعود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آره دیگه یعنی شش ماهگی که من عاشقشم... قراره اگه بشه و خدا بخواد تو شش ماهگی ببرمش آتلیه ازش عکس بگیرم...

آخه من بچه های شش ماهه رو خیلی دوست دارم...

خوب قراره از مانی جون گلم بگم... پسرم کم کم داره واسه خودش مردی میشه ها...

بچم دیگه میتونه پاهاشو بگیره... شیطونی کنه و همه رو سرگرم کنه... واسه مامانش حرف بزنه و آگا آگا کنه.... موقعی هم که عصبانیه دائم جیغ میکشه و قر قر میکنه...

منم بهش میگم هرچی میگی خودتی.. آخه انگار داره به آدم فحش میده...

پستونکشم با دستهای گلش میگیره و از این دست میده به اون دستشو بعد میبره سمت دهنش که بزاره تو دهنش اما متأسفانه هنوز نمیتونه کامل بزاره تو دهنش...

امروز یه اتفاق بدی افتاد... کپلمو کذاشته بودم تو کری یر... بعد رفتم تا قطرهء مولتی ویتامینشو بیارم... که دیدم یهو جیغ آقا بلند شد... سریع دوئیدم تو هال که دیدم آقا خواسته بلند شه که از تو کری یر افتاده پائین و دمر افتاده بود و هی جیغ میزد و گریه میکرد... قربونش برم...

آقا دیگه خطرناک شده دیگه نمیشه تنهاش گذاشت...

دیشبم خاله ریزه و عموجون و ندا و علی و البته تیام جون نازم.. خونهء ما مهمون بودن... وای که چه داستانی داشتیم ... حالا بماند که چجوری نهار خوردیم... یکی پا میشد و اونیکی میشست و همینطور صندلی ها خالی و پر میشد ...

خاله ریزه و عمو حسام هم که از دست این دو تا وروجک کلافه شده بودن.....

 مانی که قربونش برم... از بس شیطون شده.. از فرصت استفاده کرد و نه شیر خورد و نه خوابید... تا اینکه بالاخره مجبور شدیم شیر خشک درست کنیم که البته اونم با شیشه نخورد و مجبور شدیم با قاشق بریزیم تو حلقش...

اینم یه عکس از خوابوندن این دو تا وروجک... باباهاشونم در حال تاب دادن این دو تا (البته تیام یه خورده سیاه افتاده)...

به نگاه مانی توجه کنین... چه چپ چپ نگاه میکنه... وروجک....

 یادم رفت بگم که آخر ... کارشون به کتک کاری کشید و هی به هم لگد پرانی می کردن... کلی هم خندیدیم........

 اینم یه عکس دیگهء مانی

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٢٥ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس