سلام....

واي مامانجونم بالاخره قراره آپ کنه....

چقدر حرف داريم واسه اين يه ماهي که نبوديم... ولي ماماني همشو نميتونه بنويسه آخه ميگه شما حوصلهء خوندنشو ندارين....

اول از همه که اومديم شمال..... (آره فعل درست استفاده کردم.. اومديم شمال... چون هنوزم اينجائيم) ... عيد قربان بود و دو تا گوسفند بيچاره رو قربوني کرديم... آخه خونوادهء مامان اينا ماشاء ا.... پرجمعيتن....

کلي به ماماني حال داد.... چون واسه اولين بار منو گذاشت پيش زهراجونو و بقيهء بچه ها و واسه خودش هي گوشت کباب ميکرد.... تا جايي که ديگه داشت حالش بهم ميخورد...

خاله جون اينام که دور از چشم مامي يه خورده آب گوشت بهم دادن... بعد که مامي فهميد حسابي عصباني شد....

اينم يه عکس از عيد قربان ..... مانی با تعجب به گوسفندا نگاه میکرد... یه لحظه با تکون خوردن پای یکی از گوسفندها که در حال جون دادن بود (بیچاره).. یکدفعه ترسید و زد زیر گریه...

 

بعدشم که بابايي ما رو تنها گذاشت و رفت تهران و دوباره دو روز بعد برگشت که عيد غدير بود....

متأسفانه عروسي فاطمه جون به دلايلي برگزار نشد... ان شاء ا... بعد از محرم قراره برگزار بشه...

این یه عکس هویجوری... (زهراجون بیچاره این مدت خیلی خسته شده).. شخص پشت سر مانی زهراجونه... (خونهء فاطمه جون)

  ماني هم براي اولين بار عيدي عيد غدير داد....

تو اين مدت با بابايي رفتيم دريا و پارک شهيد زارع گشتيم... ماني هم براي اولين بار دريا رو ديد... نه ببخشيد نديد.. چون خواب بود.....

بعد از عيد غدير هم بابايي دوباره برگشت تهران و عازم سفر شد... دوباره رفت مسافرت.. ايندفعه فکر کنم برگرده ديگه مثل ژاپني ها چشم بادومي ميشه....

بايد اعتراف کنم خيلي دلم براش تنگ شده...

پنج شنبه... يعني همين دو روز پيش رفتيم و واکسن شش ماهگيشو زديم...

واي چي بگم کل ساري رو گشتيم تا بتونيم بهش واکسن بزنيم...

اينم عکس واکس زدن شش ماهگي...

از دو روز پيش هم اولين غذاي عمرشو خورد... (البته اگه چيزهايي رو که بقيه يواشکي بهش ميدادن حساب نکنيم... ) ... به لطف اینکه تا حالا چیزی بهش ندادم که بخوره ... مانی کوچولوی من هیچی رو جز پستونک و دستای نازشو تو دهنش نمی کنه...

يه فرني اجق وجق.... يه خورده آرد برنج و آرد و خيلي کم شکر رو بايد بجوشونيم تا غليظ بشه و بعد اجاق رو خاموش کنيم و شير خشک بهش اضافه کنيم و بعد فرني حاضر ميشه...

روز اول يه قاشق چاي خوري و روز دوم دو تا و ... تا روز دهم که ميشه ده قاشق و بعد از روز دهم حريره بادوم رو بايد شروع کنم...

وای چقدر غذا خوردن اینجوری بچه ها رو دوست دارم

اینم عکسهای جدید جدید شش ماهگی

 

                                           

 

اینم کار جدیدش

                                   

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس