سلام به همگی بالاخره ما هم برگشتیم سر خونه زندگی خودمون...

اگه بدونین شیطونکم چه بلایی شده ... قربونش برم من (بترکه چشم حسود)

                         

وقتی بابایی اومد ما هر دوتامون سرما خورده بودیم.. رو این حساب بابایی معطل نکرد و موندن رو جایز ندونست و سریع برگشتیم تهران...

با وجود اینکه مامانم اینا واسه عاشورا خرج میدن ولی توجهی به خواهش بقیه نکرد و ما رو برداشت و آورد خونه.... از ترس اینکه مبادا نازپسرش سرماش شدیدتر بشه...

منم روز عاشورا فکر و ذکرم شمال بود و خونهء مامان اینا.... البته با تلفن از جزئیات باخبر میشدم... ولی خوب اونجا بودن یه چیز دیگه است...

 واسه روز عاشورا رفتیم لواسون خونهء خالهء مدیرعامل بابایی ... آخه اونها نذری شعله زرد میپزن و نهارم قرمه سبزی و شیرین پلو خوردیم و واسه بعدازظهرم تولد مدیرعاملشون بود (پنجاه سالگی) کیک خوردیم...

خوش گذشت ...

ولی بازم میگم خونه ء مامانم اینا یه چیز دیگه است.........

                                               

سرمای پسر گلم کم کم داره بهتر میشه....  

فعلاً مانی فقط میتونه بشینه و با اسباب بازیهاش بازی کنه!! اونم چه بازی همه رو پرت میکنه اینور و اونور.... هنوز نمیتونه چهاردست و پا بره.. 

                  

موقعی هم که تو روروئک میزاریمش آسته آسته راه میره.... ولی تنبل خان زود خسته میشه......  

خلاصه از همین حالا شیطنتهاش شروع شده .... هیچی از دیدش دور نمیمونه و همه چی رو میخواد بگیره و بعد از گرفتن پرتشون میکنه...

یه چیز جالب چون از کوچیکی آهنگ سیمین غانم... گل گلدون من رو براش میخوندم.. حالا همین که میگم گل گلدون من... نیشش باز میشه.. و میخنده و زوق میکنه........ 

راستی یادم رفت بگم... اون شبی که از مسافرت برگشتیم... هنوز تو خونه نیومده مجبورشدیم مانی رو ببریم بیمارستان کودکان واسه سرماخوردگیش.. آخه شدیدتر شده بود...

وقتی برگشتیم خونه و گذاشتیمش رو تخت ... بچم از دیدن خونهء خودمون همچین ذوقی میکرد و دست و پا میزد که بیا و ببین... هرچی باشه یه ماه از خونهء خودش دور بود..

 

مامانجونا.. یه سوال..

مانی موقعی که میخوابه چه شب و چه روز ... بعد از تقریباً نیم ساعت یا یک ساعت خوابیدن با گریه از خواب بیدار میشه و دوباره با دادن پستونک یا بغل کردنش یا شیرخوردن دوباره میخوابه...

بعضی وقتها که اصلاً گشنشم نیست .. همین که پستونک میدم دهنش... یا بغلش میکنم.. سریع دوباره میخوابه.......

این قضیه خیلی اذیت کننده است... مخصوصاً شبها.. که یه خواب خوش ندارم... روزهام که قربونش برم اصلاً نمیخوابه ... اگه خدا قسمت کنه شاید یک ساعت یا یک ساعت و نیم بخوابه..

آخه همه میگن که دیگه بچه ها از شش ماهگی باید کاملاً شبها رو بخوابن .. اما مانی اینطوری نیست..

شما بگین چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس