سلام به همگی ...

الان من 8 روزه که هفت ماهم تموم شده و مامان تنبلم تازه یادش افتاده که آپ کنه....... دَدَدَدَ آگا (زبان مانوی) 

آخه حیف نیست مامانی از من نمینویسی... 

هرچند الان یه هفته است که من و مامانی دلتنگیم... آخه بابایی بازم رفته مسافرت و ما رو تنها گذاشته اَه از دست این بابایی....

تازه این مدت عموجون و زن عموجونم افتادن تو زحمت و همش پیش ما بودن و ما رو میبردن بیرون تا ما دلتنگی نکنیم...   منم که بدم نمی آد یکی هی با من سر و کله بزنه... مامانی که حال نداره... عوضش این مدت حسابی با زن عمو بازی کردم...

به هیچکی نگینا... دیگه بغلی شدم... خدا به داد مامانم برسه....

تازه کارهای جدیدم یاد گرفتم...

بگم؟؟؟.... باشه... میگم:

1- تا یکی میاد طرفم و دستاشو به سمتم دراز میکنه دستامو بلند میکنم که دلشون بسوزه و بغلم کنن... اگرم بغلم نکنن.... وای به حالشون...

2- کلی شکمو شدم و حریره بادومو تا ته میخورم...

۳- وقتی یکی داره غذا میخوره همچین نگاش میکنم که غذا بپره تو گلوش

۴- کلاً چون تنوع طلبم از اسباب بازیهام اصلاً خوشم نمی آد و همش دلم چیزای جدید مثل کاسهء پر ماست و لیوان پر چای و از این چیزا میخواد دیگه...

۵- تازه یاد گرفتم اگه کسی جلوم باشه سرمو خم میکنم تا اون چیزی رو که دوست دارم ببینم... یعنی.. شما اصلاً برام مهم نیستین... چیزهای مهمتری هم هست..

۶- وقتی بغل کسی باشم... یه آینه هم روبروم باشه... تا بگن مانی کو... خم میشم و تو آینه و خودمو میبینم و یه ذوق گل مرادی هم تحویل میدم... اَ

۷- راستی یادم رفت بگم که همش دارم میخندم.... خوب دیگه این یه راه ..... کردن مامانمه که هرکاری میخوام برام انجام بده (قابل توجه همهء نی نی ها)

۸- خوابمم که اصلاً....... جیگر مامان و زن عمو رو درمیارم تا بخوابم... اگرم بخوابم یه ساعت یا نیم ساعت بعد سریع بیدار میشم... آخه بقیه دلشون واسه من تنگ میشه دیگه...

خوب بسه دیگه....

راستی جمعه رفته بودیم بازارچه خیریه که تو وبلاگ رادین جون هم نوشته و مامان کسرا جون خبرشو به من داد....

دوست داشتم کسراجونو ببینم فکر میکردم بیان ولی از ساعت سه تا 5 و نیم که اونجا بودیم خبری ازشون نشد... مامانم هی میرفت لیستو نگاه میکرد و سراغتونو میگرفت ولی دست از پا درازتر برمیگشت... آی بهش میخندیدیم...

این مامان منم که تو یه عملیات متحورانه شماره موبایل مامان کسراجونو دیلیت کرد...  در نتیجه نتونستیم باهاشون تماس بگیریم...

ولی خوب کلی آدمهای مهربون دیدم... وای چقدر قربون صدقم میرفتن.... رادین کوچولو و بابا و مامان مهربونش رو هم دیدم..ازم عکسم گرفتن... از آلوچه های خوشمزشونم خوردن........ یعنی مامانم اینا خوردن...

تازشم از من فیلمورداری کردن.... با این دوربین گنده ها... مامانم روش نشد بپرسه که کی نشون میدین....

عکسم انداختیم ولی چون دوربین دیجیتالو بابایی برده بود... باید صبر کنم تا عکسام چاپ شه.... بعد مامانم بزارتش تو وبلاگ..

آخرین خبرم اینکه بابایی جونم فرداشب میاد............ دلمون براش تنگ شده.......... ایندفعه قرار بود ما هم باهاش بریم.. ولی خوب به خاطر اینکه باید 12 ساعت تو هواپیما بودیم... بابایی و مامانی ترسیدن بهم سخت بگذره و گوشم بگیره... ولی قول دادن یه خرده که بزرگتر شدم.. منم ببرن..........

بیچاره مامانی.......... نتونست بره........ ولی میدونم به خاطر من اصلاً ککشم نگزید (میدونم دیگه)........ با این که میدونم خیلی دوست داشت بره.......

  

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٦ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس