بالاخره آرامش به اين خونه هم  رسيد و من تونستم با خيال راحت بشينم و شروع كنم به آپ كردن...
اين مسافرتهاي پي در پي واقعاً خسته كننده بود... تقريبا دو سه روز بعد از اينكه رسيديم خونه
..
همچنان مشغول مرتب كردن وسايلمون  بوديم...

عكس پارك دلفينها با دائي احسان....

بعد از اينكه دقيقاً كارها تموم شد و خواستيم نفس راحتي بكشيم و به قول بابايي " بتونيم پسرمونو ببينيم" دوباره مهمون از راه رسيد و سه چهار روزي مجيد و مهسا اينجا بودن... بعد از اينكه رفتن اگه يكي مي اومد تو خونه فكر مي كرد زلزلهء 100 ريشتري اومده... خلاصه ديروز هم از صبح دقيقاً تا ساعت 11 شب به تميز كردن خونه گذشت تا امروز كه در خدمتتون هستم...

 

   با كلي تأخير عكس هفت سين تو هتل آريان كيش

 

 

تو اين مدت ماني جون من واسه خودش مردي شده...
شيطونك من تو اوايل نه ماهگي اولين دندونشو در آود (دندون پايين) ... اون روز صبح وقتي داشتم بهش آب ميدادم صداي دلنواز برخورد ليوان با دندوناشو شنيدم..

 فكر كنم اين صدا زيباترين صداي عمرم بود كه تا حالا به گوشم رسيده بود... خيلي ذوق زده بودم... همون شب زنگ زدم  به بابايي و بهش خبر دادم... اونم خيلي خوشحال شد... خيلي دوست داشتم اونموقع بابايي هم پيشمون بود... وقتي بابايي برگشت دلش واسه ماني يه ذره شده بود و بهمون قول داد كه ديگه تنهامون نزاره...

حالا برسيم به ماني كوچولوي خودم...

 

 دندون دومشم بغل دندون اولي جوونه زده و هي دالي ميكنه...

 

 پسرگلم ديگه ميتونه چشمك بزنه... (براي روز مبادا)

وقتي تو روروئك نشسته همه چي رو ميريزه بهم و تا مياي طرفشو ميگي بگيرمت .. ميدوئه و داد و بيداد ميكنه و بعد واي ميسه تا ببينه تو كجايي... اگه ببينه كه حواست پرته با يه جيغ كوچولو تو رو متوجه خودش ميكنه كه دوباره باهاش بازي كني...

 خيلي كوچولو ميتونه رو پاهاش وايسه و يكي دو قدم برداره... (شيطونك واي ميسه و بعد خودشو از قصد پرت ميكنه پايين و بعد ميخنده)

 ميتونه كم و بيش لبهء تختشو بگيره و وايسه...

 كم و بيش ميتونه چهار دست و پا بره...

 پريز لامپو فشار ميده و بعد سريع به لوستر نگاه ميكنه... (البته زورش نميرسه لامپو روشن كنه)

برنامهء غذايي....

صبح: قطرهء آهن+ سرلاك + نصف زردهء تخم مرغ...

ظهر: سوپ + دو قاشق ماست

 بعد از خواب: پوره يا سرلاك+ آب ميوه

عصر:‌ پوره يا سرلاك

شام: سوپ + دو قاشق ماست

نظرات اصلاحي پذيرفته ميشود..

 البته جديداً خيلي بد غذا شده... حتي سرلاكي رو هم كه دوست داشته به زور ميخوره..

خواب شبشم كه همچنان بده و هر شب چندين بار بيدار ميشه و شير ميخوره...

     

امسال عيد اولين سالي بود كه ماني تو جمع ما بود و عيدي جمع كرد....

البته چون بابايي نبود خونهء همهء فاميل نرفتيم... فقط خواهر و برادرهاي خودم و بابايي..

اينم يه عيدي توپ كه توسط بابايي و دائي احسان مشتركاً خريداري شده (يه ماشين كنترلي بزرگ كه ماني جونم بتونه تا شش.. هفت سالگي توش رانندگي كنه.......

  

وروجک مامان چه عشقی می کنه با این ماشینش

 

                               

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢۱ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس