سلام دوباره.... بازم بعد از مدتها.....

بازم رفته بوديم سفر.... رفته بوديم اصفهان... جشن نامزدي دائي عباس....

خوب بود.... البته نه خيلي چون من و بابايي هميشه دلمون شور ماني رو ميزد كه نكنه يه وقت مريض بشه...

كه خدا رو شكر به خير گذشت و حالش خوبه....

يه چهار روزي اونجا بوديم .... و همون روزي كه جشن عقد تموم شد ما هم برگشتيم خونه...

ساعت ۱۱ شب بود كه از اونجا حركت كرديم.. چون بابايي ديگه طاقت موندن نداشت ... البته همه خسته و كلافه شده بودن...

خيلي دوست داشتم ماني گردوي نازنازي رو ببينم... ولي خوب اونقدر سرمون شلوغ بود كه وقت هيچ كار ديگه اي رو نداشتيم...

ماني هم كه طبق معمول اذيت ميكرد... خلاصه تغيير آب و هوا و اين حرفا....

ماني جونم اين مدت حسابي از دائي جوناش و خاله جوناش دلبري كرد....

اينم رقصيدن ماني.... وقتي ني ناي ني ناي مي كني.. يا يه آهنگ پخش بشه... بي مقدمه شروع به رقصيدن ميكنه... همچين قشنگ دستاشو ميچرخونه كه بيا و ببين....

كوچولوي مامان ديگه ميتونه واسه مدت كوتاهي رو پاهاش وايسه..

وسايل اطرافشو ميگيره و بلند ميشه....

شيطوني هم كه نگو.... نه خواب داره نه خوراك.... فقط شيطنت...

اگه بزاري سر يه كشويي.... تا ته كشو رو در نياره راضي نميشه.... بعدشم كه كارش تموم شد ... با جيغ اعلام مي كنه كه كشوي بعدي..............

خيلي به عكس لباسهاش علاقه داره و با انگشت اونا رو به ما نشون ميده و حالي ميبره..

خيلي به كندي وزن اضافه ميكنه.... نميدونم چيكار بايد بكنم... جديداً غذاهاشو فقط دوست داره با ماست بهش بدي....

وقتي قاشقو ميبرم طرف لبش.. لبهاشو رو هم فشار ميده و هركاري ميكنم نميخوره... همين كه ميگم: به ماني ماست بدم...

                                  دهنشو تا آخر باز ميكنه....

مامانجونا تو رو خدا بگين چيكار كنم...

اگه يه دكتر تغذيهء خوبم سراغ دارين كه بتونه به من كمك كنه.... خيلي خيلي ازتون ممنون ميشم كه به من معرفيش كنين....

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٢ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس