ماني اكثراً عادت داره كه تو روروئكش بهش غذا بدم.... امروز صبح وقتي كه صبحانشو حاضر كردم و ليوان آبشو ورداشتم و رفتم جاي هميشگي نشستم تا بهش غذا بدم....

يكدفعه يه برنامه اي تو تلويزيون توجهمو به خودش جلب كرد و يادم رفت روروئكشو بيارم.....

كه ديدم يكدفعه يه صدائي مياد.... نگاه كردم ديدم كشان كشان داره روروئكشو مياره پيش من تا بشينه توشو و صبحانشو بخوره!!!!!!!!!!!!!!

فروشگاه شهروند آرژانتين.......

يه دو سه روزي -زي زي- و -  زَ زَ - و - خاله جون صفا- و دائي جون احسان.... پيشمون بودن...... ماني هم حسابي خوشحال بود و اصلاً نميخوابيد........

زي زي يكي از بلوز و دامنهاي منو پوشيده بود........ وقتي رفتن..... من داشتم دامنشو ميزاشتم سر جاش كه يكدفعه سرو كلهء آقا پيدا شد و دامنو از دستم گرفت و هي ميگفت..... ژي ژي.. ژي ژي......

بلوزشم كه گذاشته بودم تو ماشين لباسشويي تا بشوره فرداش كه داشتم بلوزو ميذاشتم سر جاش ....... دوباره اومد و هي ميگفت ....... ژي ژي........ ژي ژي.........

حالا خيلي جالبه موقعي كه اينجا بودن خودمونو كشتيم كه به زي زي بگه زي زي نمي گفت و همش ميگفت ژَ ژَ.............. امان از دست اين بچه ها........

با بچه ها رفته بوديم بازار بزرگ تو يكي از اين مغازه ها....... با اين همه زلمب زيمبوهايي كه بود آقا گير داده بود به جاروي مغازه و ول كنم نبود......... حسابي مغازه رو برق انداخت و بعد رفتيم....

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٠ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس