جمعه دائي احسان ميخواست بياد خونهء ما..... منم شروع كردم به جمع و جور كردن اسباب بازيها و مرتب كردن خونه......

يهو ديدم هيچ صدائي از اين وروجك درنمياد..... دنبالش گشتم...... ديدم آقا رفته سراغ سطل برنج و همه جا رو برنج پاشي كرده و دست وردار هم نبود......

منم واسه اينكه راحت به كارهام برسم يه پارچه پهن كردم و يه كاسه برنج بهش دادم ....

كه سه سوته همه خالي شد .....

ولي راه حل خوبي بود ... چون تا بخواد به خودش بياد كه چه گولي خورده من خونه رو مرتب كرده بودم......

 

 امروزم دختر همسايمون آرزو (يا همون ني ني به قول ماني)  اومده بود كه كمي با ماني بازي كنه...... آخه ماني اينجا كسي رو نداره..... البته به جز خاله ريزه و عموجون كه الان عموجون سرماي شديدي خوردن و اينورا آفتابي نميشن....

فكر كنم همينجوري پيش بره به قول بابام بچه منزوي ميشه.....

مهد كودكم كه دوست ندارم بزارمش......

اگه بدونين آرزو رو كه ديد چه ذوقي ميكرد ..... مرتب ميرفت بغلش ميكرد و بوسش ميكرد.....

اينجام در حال ني ني ... ني ني كردن كه آرزو تابش بده........

    

اينم عكس خوشتيپ عسلي من با كلاه مامي.....

راستي به بالاي وبلاگ توجه فرمائيد.... بالاخره ما هم تقويم دار شديم...... 

دندونهاي نيش پسر كوچولوي من داره در مياد و حسابي اذيتش ميكنه.......

امروز يكمي تب داشت و حسابي لج ميكرد....... بهش شربت سرماخوردگي و استامينوفن دادم    ... نميدونم واسه دندونهاشه يا دوباره داره سرما ميخوره.......... خدا به داد برسه...

دوباره بد غذا شده.........واااااااااااااي

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٤ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس