سلام مامی... تو اين هفته خونه تکونی داشتيم واسهء عيد... بيچاره بابائيت خيلی خسته شد... با اينکه يه نفرو  آورده بوديم واسه کمک ولی بابايی بيچاره حسابی خسته و کوفته شده بود.. به قول خودش کارگر که واسه تميزي خونت دل نميسوزونه ... آخه ميدونی چيه... گوشتو بيار که هيچکی نشنوه.. بابائيت يه خورده تو تميزی خونه وسواس داره و همه جا بايد هميشه برق بزنه... اگه چند روز پشت سر هم مهمون داشته باشيم و خونه يه خورده بهم ريخته بشه... خيلی بهش سخت ميگذره... اون روز خدائيش منم خيلی خسته شدم... با اين که بابائی نميذاشت دست به سياه و سفيد بزنم ... ولی مگه دلم طاقت مياورد يه دستمال ورداشته بودم و بعضی جاها رو گردگيری می کردم... البته چشتم روز بد نبينه اون شب حسابی کمردرد گرفتم و شبم بخاطر سرفه های زياد اصلاْ نتونستم بخوابم اون بيچاره رو هم بی خواب کردم... سرفه هامم به خاطر گرد و خاکی بود که تو خونه تکونی نوش جان کرده بودم.. يادمم رفته بود جلوی بينيمو بگيرم... البته هنوزم سرفه هام کاملاْ خوب نشده.. دلمم برات ميسوزه حتماْ خيلی بهت فشار مياد...

راستی امرز صبح اولين حرکتهاتو به چشم ديدم... قبلاْ حرکتهاتو احساس ميکردم ولی هيچ وقت نديده بودم که شکمم تکون بخوره... فکر کنم از بس سرفه کردم که کلافه شدی و داری اعتراض ميکنی... هرچی بود خيلی برام جالب بود.. انگار تازه از خواب پا شده بودی و داشتی جابه جا ميشدی...

هنوز به بابائيت چيزی نگفتم... ولی مطمئنم خيلی خوشحال ميشه... خوب ديگه اگه ديگه کاری نداری برم يه چيزی بخورم که خيلی گشنمه...

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/٢٢ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس