سومین روز مدرسه و مامی کلافــــه.. (سه سال و دو ماه و چهار روز)

امروز دیگه قرار بود مانی رو تو اتاق بازی بذارم و خودم تو اتاق انتظار بشینم تا ببینیم مانی چقدر میتونه تحمل کنه...

از صبح به مانی گفته بودم که چنین تصمیمی گرفتیم... واسه همین تا رسیدیم دم مدرسه شروع کرد به لجبازی و گریه کردن... داخل مدرسه هم کلی بداخلاق بود و عصبانی...

البته اینو بگم که مانی الان دو روزه که حالش خوب نیست و آب ریزش بینی داره و طبق معمول نمیتونه خوب نفس بکشه و این هم شده مزید بر علت برای بداخلاق بودنش..

بعد از اینکه دیدم تو کلاس سرش گرم شده... رفتم تو اتاق انتظار نشستم... تا نشستم و گوشی رو برداشتم که به باباش زنگ بزنم... دیدم آقا مانی و مربیش اومدن تو اتاق.. مانی هم شدیدا داشت زجه میزد...

کلی باهاش صحبت کردم ولی آقا راضی نشد که نشد... به همین خاطر امروز هم با مانی کلا تو اتاق بودم و تو پیاده رویشون شرکت کردم... (مانی خیلی خوشش اومده بود)

  

 موقع غذا خوردن هم همه بچه ها 2 تا کاسه پر غذا خوردن بعلاوه یک لیوان شیر... آقا مانی هم تا یه قاشق از غذا رو گذاشت تو دهنش نزدیک بود بالا بیاره (فکر کنم زیاد دوست نداشت)... دو قلپ هم شیر خورد... ولی همچنان گشنش بود... و قر میزد و منو کلافه تر کرده بود..

امروز مانی بیشتر از روزهای قبل گریه کرد و اعصاب منو ریخت به هم.... توی راه هم همچنان گریه میکرد... آخه من یه اسباب بازی براش گرفته بودم که بعنوان جایزه بهش بدم... بعد که دیدم گریه میکنه.. بهش گفتم اگه خودش تنهایی بره تو اتاق بعدا جایزه رو بهش میدم... ولی اصلا قبول نکرد و تو راه برگشت همش گریه میکرد و اسباب بازیه رو میخواست.. من هم بهش نمیدادم.. آخه کار امروزش مستحق پاداش نبود..

 خلاصه که اتوبوس رسید و منم پول خرد نداشتم ... به راننده اسکناس دادم... اونم گفت: اصلا پول خرد ندارم و همینطور داشت بهم نگاه میکرد و من به اون نگاه میکردم...

یعنی اگه یک کلمه دیگه میگفتم اشکم سرازیر میشد... یه تلنگر کافی بود تا عصبانیت امروزمو سر رانندهء بیچاره خالی کنم...

واسه همین دست مانی رو گرفتم و بی تفاوت به آقای راننده که داشت میگفت: باشه تا برسیم به مقصد پول شما رو خرد میکنم ...

راه افتادم و از اتوبوس پیاده شدم و اقای راننده همچنان داشت میگفت: مطمئنی نمیخوای سوار بشی؟ ...

و من حتی نگاشم نمیکردم.. آخه چشمام پر اشک شده بود و دوست نداشتم کسی اونا رو ببینه و بعد از رفتن اتوبوس زدم زیر گریه...

تا حالا اینجوری درمونده نشده بودم...

دست مانی رو میکشیدم و راه افتاده بودم... اما به کجا ... نمیدونم... خیابونی که یکطرفش جنگل بود و سوت و کور...  گاهی یه ماشینی ازش رد میشد و آدم زنده ای توش نبود... ترس ورم داشته بود... ترس از چیزی یا کسی نبود.... یه حس بدی بود که تاحالا تجربه نکرده بودم..

احساس درموندگی شدیدی میکردم... زنگ زدم به بابای مانی که بیاد دنبالمون... نتونستم صحبت کنم.. قطع کردم.. اون زنگ زد ... اومد دنبالمون...

نمیتونم بگم چقدر از دیدن شوهرم خوشحال شدم... و چقدر ترسیدم از بی پناهــــــــی..

 

 

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاله ریزه

آقای حامد خان گل گلاب هم که همسر همیشه در صحنه هستند[قهقهه]

ستاره

elahi kolle ghoseh khordam jae to elahi khoda nakoneh ehsas bisarpanahi va narahati koni[ناراحت] mani joon shoma nabayad ba raftaretun mamam ra narahat koni[عصبانی] khoda ro shor ke hamsaretun fori omadan donbaletun va shoma kole zogh kardid az didaneshun[نیشخند]

شیما

واقعا چقدر خوبه آدم یک پشتیبان داشته باشه که همیشه به وجودش دلگرم باشه... [لبخند] ایشالا همیشه شاد و سلامت کنار هم و پشتیبان هم باشید. [قلب][لبخند]

شیما

راستی من یه سری توضیحات نوشته بودم که ارسال نمیشد براتون... برای همین تو وبلاگ خودم به کامنتتون پاسخ دادم.

زهرا

آخیییییییییییییییی.....اشکشو ببین.....نازی....[نگران][نگران][نگران] اگه مامان این عکسشو میدید.....اون لحظه ای که داشت این مطلب رو با گریه میخوند...این عکس آخریه نبود....وگرنه کسی جلودارش نبود....[ناراحت] یادم میاد از همون بچگی مانی...همیشه با گریه هاش گریه میکردی...امیدوارم در بزرگی...قدر خودت و اشکاتو بدونه[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

Sina.k

سلام خاله...[ناراحت] گریه کردی خاله؟؟[نگران] گریه نکن منم گریه م میگیره..[گریه] خاله این مدرسه ست یا جنگله؟؟[متفکر] سر و ته این مدرسه معلوم نیست با این وسعتی که توی عکس به نظر میاد...[سوال]

مامان پارسا پگاه

سلام پست دلگیری بود ولی من فکر می کنم حضورت برای چند روز که مانی جون به محیط عادت کنه کافیه اوایل همه ی بچه ها ی این سن با این مشکل روبرو هستند ولی تونباید خودتو ببازی چون بچه ها خیل باهوشند و سریع دست ما بزرگا رو می خونند در ضمن آرامش تو به مانی جونم هم منتقل میشه و عکسش هم صادقه[قلب]

حدیث دختر شاد آبی

آخی عزیزم !! منم همیشه وقتی اینطوری میشهمی زنم زیر گریه تو خیابون یا هر جایی هم باشم دیگه نمی تونم خودم رو کنترل کنم ، فقط سعی می کنم کسی نبینه !! امیدوارم دیگه همچین چیزی برات پیش نیاد خانومی و امیدوارم مانی جون خیلی زود بع مدرسه عادت کنه .

دایی احسان

فداتشم الهی خواهر گلم. می گفتی خودم میومدم دنبالت عشقم. [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]