مننژیت مانی رو زدیم... یاد کیش هشتاد وشش (2سال و 7ماه)

امروز بالاخره رفتیم واکسن مننژیت رو برای مانی زدیم... مانی هم گوشه لباس بابایی رو گرفته بود و نمیذاشت دوتامون جم بخوریم... ولی خدا رو شکر خانمه خیلی تو کارش وارد بود و واکسن زدنش باور کنین به یک ثانیه هم نکشید... خودم هم باورم نمیشد تموم شده... مانی هم بیشتر از اینکه دردش اومده باشه... ترسیده بود...

این عکس مال اولین روزهای فروردین هشتادوششه... جزیره کیش... وای چه خاطره بدی بود... مریض شدن مانی و بیمارستان کیش و سرم وصل کردن و رگ‌گیری از مانی _که هر وقت یادم می‌افته میخوام خفشون کنم-... اونقدر خون از دستش موقع رگ‌گیری رفته بود که ملحفه خونی شده بود..... واااااااای...

یادم نمیره وقتی سرم وصل بود.... روی تخت.... گذاشتمش روی پام تا بخوابه... یا برای اینکه حوصلش سر نره... مانی بغل بابایی و منم سرم به دست تو بیمارستان میچرخوندیمش... تا اذیت نشه.... پرستارهام تو دلشون میگفتن اینا دیگه از کجا پیداشون شد... آخه سر رگ‌گیری هم کلی بحثمون شده بود... جرات نداشتن چیزی بگن... شیطاننیشخند

تا من باشم.. یادم بمونه که دیگه بچه رو تو مسافرت نباید حمومش کنم... اونم کیش... اگه حمومش نمیکردم... آب نمیخورد و اینجوری نمیشد... چقدر اونموقع خودمو لعنت کردم...

 

دل نوشته: (خدایا اینو نشنیده بگیر... باشه! از خشمت میترسم... فقط یه قر زدن معمولیه.... باشه! )

وای چقدر الان دوست دارم تنها باشم مخم داره سوت میکشه.... حتی نمیذاره یه آهنگو کامل گوش کنم... این که خوبه.. اکثر فکرهامم ناتموم میمونه... یهو پابرهنه میپره وسط رویاهام...  این دیگه خیلی مسخره است...  وقتی مانی مثل چسبونک همیشه چسبیده به من و ولم نمیکنه... میشه به آرزوی تنهایی گفت: یه آرزوی محال..

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان پارساپگاه

چقدر ملوس و دوست داشتنیه مانی کوچولو[ماچ] خوب شد واکسنش رو هم زدی[قلب]

bahareh mamane amir

akhey bemiraaaam ghalat kardan bachamoono aziyat kardan.vay mamanish ye gaze gonde az lopash begir dige taghat nadaram man ...

ستاره

قربون مانی جون شجاع برم که واکسنشو زده مانی جون بیا یکم منو هم نصیحت کن من باید برم واکسن بزنم اما می ترسم[نیشخند] الهی فکر کنم شما آن موقع کلی غصه خوردید امیدوارم همه بچه ها همیشه سالم باشن و هیچوقت بیمار نشن[ماچ] قربون مانی خوشگلم برم[بغل][ماچ][قلب]

خاله ریزه

سلام مهمان دارم که خیلی هم دوست دارمشان و... یه عالمه درد! که اصلن دوست ندارمشان[ناراحت]

خاله ریزه

قربونش بره خاله... چقدر زود گذشت!... چه روزهایی داشتیماااا... باز دارم می‌رم تو "موده" غرغر و این حرفااااا.... .... بی‌خیال! خودتون و عشقه[چشمک]

خاله ریزه

گیجم شدم هااا... می‌خواستم حال مانی رو بپرسم رفتم تو گذشته.... امیدوارم اذیت نشده باشه این گل پسر ما... ببوسش زیاااااد

رادیو اگـــر

جرات نداشتن چیزی بگن...! خداییش مامان ها این مواقع خیلی ترسناک میشن...[اضطراب]

نسیم!!

سلام... فدات شم.....صبر داشته باش.....[ماچ][قلب] ............... کجایند شاهان و شاهزادگان!! که اگر از لذت هایی که در اقلیم بی مرز تنهایی مان میبریم اگاه بودند.....برای به دست اوردنش شمشیر می کشیدند!!!( دکتر شریعتی)

رادیو اگـــر

این پی نوشت را تازه خوندم... پس این همه عشق مانی؟... به قول یک نفر حرف جالبی زد: مادرها خودخواه ترین موجودات عالم ان. حتی عشق به فرزندشان هم بخشی از خودخواهی شدید آنهاست...