رومینا (مهمون ایرانی)... اولین برف سوئیندن (2 سال و 6 ماه و 3 هفته)

همیشه میگن... آدم از یه لحظه بعد خودشم خبر نداره که چی پیش میاد... واقعا راست گفتن..

شاهدی بر این ماجرا اینکه... کارهایی که تو پست قبلی نوشته بودم نتونستم هیچکدومشونو انجام بدم...

1) واکسن مننژیت واسه مانی نزدیم... چون شدید سرما خورده بود و میترسیدیم عوارضش باعث بشه مانی خیلی اذیت بشه..

2) اون دوست ایرانی که گفته بودم ... طبق معمول گیج بازی درآوردم و شمارشونو اشتباه تو گوشی سیو کرده بودم و هرچی شماره ها رو پس و پیش کردیم نتونستیم شمارشونو گیر بیاریم... در نتیجه نتونسیم ببینیمشون ... تا دیروز.....

3) اون دوست خارجیه هم که ... همون روزی که میخواستم برم خونشون برف خیلی خیلی سنگینی شروع به باریدن کرد و مجبور شدم زنگ بزنم و کنسل کنم.... (البته برای پنج شنبه قرار گذاشتم و با توجه به اینکه باریدن برف همچنان ادامه داشت... رفتم خونشون و خیلی خوب بود)

اینجا: آقا مانی با خونه ای که با جعبه دستمال کاغذی ساخته و گفته که ازش عکس بگیرم.. دستمالهاش کو؟؟؟ خوب معلومه پخش شده تو اتاق تا آقا مانی به کار برج سازیش برسه..

دیروز رفته بودیم سلمونی که مانی موهاشو کوتاه کنه که برای بار دوم گفتم: ای کاش موهاشو خودم کوتاه میکردم... یه زمین بازی بغل سلمونیه بود تو پاساژ ... کلی خندیدم از دستش ... این ماشینه رو غصب کرده بود نمیذاشت هیچکی سوار شه.. (اون بچه های فلسطینی رو می بینین...مترصدن که مانی اسرائیل ماشینو خالی کنه) خنده

اینم اولین برف سوئیندن...

سگ همسایمون که مانی وقتی من نباشم حسابی ازش میترسه... ولی وقتی من کنارش باشم نازش میکنه... حتی میذاره دستهاشو لیس بزنه...

اما دوست ایرانیه.... دیروز که رفته بودیم بازار.... این بابایی باهوش اونقدر شماره ها رو عوض کرد تا بالاخره فهمیدیم که به جای پیش شماره 8 ... من پیش شماره رو 5 نوشته بودم... حالا چه ربطی به هم داره؟؟؟ برمیگرده به گیج بودن من...

بالاخره زنگ زدیم و شب اومدن خونمون... جاتون خالی پیتزا خوردیم و حسابی خوش گذشت و آدمهای خیلی خوبی بودن... دخترشونم که ماه بود...

ولی مانی تا دلتون بخواد گریه کرد و کارهای عجیب و غریب که تا حالا هیچ وقت ازش سر نمیزد... همین که بهش توجه میکردیم آروم میشد...

همیشه گفتم این بجه کمبود توجه داره... خوبه همه وقتمون مال اونه.... بعدشم که ساعت 9 و نیم شب که وقت خوابش شده بود...  هی بهانه گیری میکرد که بردم خوابوندمش و خدا رو شکر زود خوابید... 

و منم یه نفس راحتی کشیدم... (قسمت خوش ماجرا) نیشخند

صبح که بیدار شده بود ... از من خاله رو میخواست... میونش با بزرگترها بهتره تا بچه ها.. !!!

رومینا خوشگله و آقا مانی.... دیدم صداشون درنمیاد... رفتم بالا دیدم اول از همه کلی چیز میز... حتی لیوان شیر رو از پشت تخت انداختن اون پشت.. (اون عروسکه رو ببینین) ...البته بگم.. همش زیر سر این مانی وروجکه..عصبانی  بعدشم آروم خودشون رو تخت دراز کشیدن... و مثلا خوابیدن...

چند روز دیگه ولنتاینه.. وای چه چیزهای قشنگی آوردن تو فروشگاههاشون..

/ 32 نظر / 75 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاله ریزه

درسته اندازه‌ی تمام طرفدارهات نیستم... اما به اندازه‌ی تمامشون دوستت دارم... بابا ما رو دست کم نگیر مممممممممممممماااااااااااااااااچ ببخشید خیلی آب‌دار بود دستمال بدم خدمتتون؟[خنده]

مانا و مانیا

سلام عجب برفی[چشمک] حالا چرا مانی به جای پارو داره برفو جارو میکنه؟[خنده] چه تیپی برفی هم زده جیگل[خجالت] همه عکسها قشنگن مخصوصا عکس اون فلسطینی ها و مانی[قهقهه] [گل][ماچ][ماچ][ماچ][گل]

مامان آرتا.نسیمه

برف بازی آخ جون[لبخند] منم از سگ میترسم [خجالت]اما آرتا نه!همش دلش میخواد که یک سگ یا گربه بگیریم[لبخند][چشمک]

خاله ریزه

بعدشم خانم دانشمند! سه روز...نه! سه ماه.... وقت و کمش نکن بابا....به اندازه کافی کم هست...[چشمک]

ندا

lمانی گلم چقدر بزرگ شدی کاش هنوز آسمونهامون یکی بود

شیدا کوچولوی بلا

[دست]تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مباررررکککک [هورا][هورا][هورا][دست] [چشمک][ماچ]

مامان پارساپگاه

سلامي به زيبايي برفهاي توي عكسات [گل] ماني جون خيلي پسر شجاعيه نكه جرات ندارم به سگ نزديك بشم راستي ولنتاينت هم مبارك[قلب][قلب]

نسیم!!

[گل]عمه جونم دوستتون دارم.... ولنتاینتون هپییییییی[قلب][گل][ماچ]