شروع مدرسه (Reception).. چهار سال و یک ماه و سه هفته

دیروز روز اول مدرسهء مانی بود... سال قبل میرفت Nursery... امسال هم میره Reception.

بچه های بزرگتر تقریبا از دو هفتهء قبل کلاسهاشون شروع شده بود.. ولی این فسقلیها کلاسهاشون دیر شروع شد. (البته تو هر مدرسه ای شروع کلاسها متفاوت بود و از شانس ما مدرسهء مانی از همه دیرتر کلاسها رو شروع کرد.)

دیروز با ذوق و شوق بیدار شد و خیلی خوشحال بود... از پوشیدن یونیفرمش خیلی بیشتر خوشحال شد...

 

با هم راه افتادیم سمت مدرسه... امسال دیگه مدرسش نزدیک خونمونه و پیاده با پای مانی نیشخند تقریبا یک ربع راهه... نزدیک مدرسه که شدیم.. زنگ مدرسه زده شد...

مانی هم دست منو میکشید و میگفت بدو بدو... زنگ خورد... خسته نشیا!!!.. بیا زودتر بریم..

خلاصه که خیلی خوشحال بود...

همهء مادرها بچه ها رو تحویل دادن و رفتن... ولی من یه نیم ساعتی بودم تا صحبت معلم با بچه ها تموم شد ...

مانی هم همش در حال گوش دادن به صحبتهای معلمش خمیازه میکشید (خدائیش منم خوابم گرفته بود) و اصلا توجه نمیکرد و همش منتظر بود تا وقت بیرون رفتن و بازی کردن بشه..البته دائم هم منو چک میکرد که یه وقت تنهاش نذارم..

وقتی که وقت بازی کردن شد و بچه ها رفتن بیرون منم رفتم که باهاش خداحافظی کنم که برم...

دیدم اشک تو چشمهاش جمع شد.. شانس آوردم بچهء همسایمون "charley" که کل تابستون با مانی همبازی بود هم تو کلاس اونهاست... مانی رو سپردم دست اون و رفتم...

چارلی یک سال بالاتر از مانیه.. یعنی کلاس year1 ... و نکتهء جالبش این بود که بچه های کلاس year 1 با بچه های Receaption یعنی یکسال پایین تر از خودشون با هم هستن تا بچه های کوچکتر از بچه های یکسال بزرگتر چیز یاد بگیرن..

کلاسهاشونم از صبح ساعت 8:45 شروع میشه تا ساعت 3 بعدازظهر..

ولی خب هفتهء اول رو قراره از صبح تا ساعت 12 و هفتهء دوم هم از ساعت 12 تا 3 برن تا به محیط مدرسه عادت کنن و از هفتهء سوم دیگه full time میشن.

امروز که روز دوم بود... مانی خیلی عالی بود... همون اول باهاش خداحافظی کردم و اومدم...

 

خدا رو شکر همه چی به خیر و خوبی تموم شد و از اشک و گریه زاریهای سال قبل (دوطرفه نیشخند) هم خبری نبود.

 

نکته: این متن جالب بود گفتم با شما به اشتراک بذارمش قلب

خواستم بگویم که کیستم...دیدم نگفتن بهتراست!...

آنکه با من نمی ماند، همان بهتر که نشناسد مرا...

آنکس که می ماند، خود خواهد شناخت.

/ 30 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیزاد

سلام. مدرسه رفتنت مبارک. با اون دوستای خوشگل و نانازی خارجیت . مثل خودت ملوسن. سعی کن یه عالمه چیزای خوب خوب یاد بگیری. راستی من یه مدته که آدرس سایتمو عوض کردم و شدم kayzad.ir اگه دوست داشتی لینک سایتمو عوض کن. مرسی. در ضمن من دارم یه صفحه به نام دوستان من درست میکنم که میخوام بجز لینک، عکس دوستام هم توش باشه. لطفا یه عکس برام بفرست. با تاریخ تولدت. مرسی

غریب آشنا

سلام ... من هر دفعه میام سعی میکنم همه ی پست ها رو بخونم و مخصوصا" عکسها رو هم ببینم ... چقدر مانی بزرگ شده ... هنوزم وقتی یاد کوچیکی هاش میفتم و یاد شیر خوردنش دلم ضعف میره واسش .. با اینکه دیگه نمیبینمش اما خوشحالم که از این روزنه میتونم بزرگ شدنش رو ببینم ... راستی من زیاد نظرات رو نگاه نمیکنم ... ولی در هر حال امیدوارم ناراحت نشی که من هر از گاهش میام اینجا [زبان] آرزومند آرزوهاتون [گل]

هنگامه وسارینا

به به بازم پسر خوش تیپ خودم[ماچ]دلم براتون کلی تنگ شده بود[گریه]بعد کلی وقت وبلاگ سارینا رو بروز کردم ..خوشحال میشم سربزنی

مامی نسیم

سلام. احساسات مادرانه ات قابل تقدیره ... [گل]

پطروس

سلام دير اومدم ميدونم، عذر تاخير قربون پسر خوشگلمون بريم همگي يه جا اين بچه بايد معلم ميشد نه شاگرد (ماشاالله به قول خاله ريزه اسفند دود کن) راستي به نظر مياد اين نکته اي که نوشتي همينطوري نباشه و احتمالاً ناشي از يک دلخوري نصفه و نيمه است. [چشمک] شادزي، مهر افزون

خاله ریزه

اون روزی که اومدم برای این پستت کامنت بذارم نمی دونم چرا کامنت هامو نشون نمیداد منم فکر کردم ارسال نشده اما انگار دوبار ارسال شده...انی‌وی...

خاله ریزه

می‌خواستم در مورد این (نکته) نظر بدم...خیلی خوشم اومد از نوع نوشته که خیلی صریح و رک بود...در ضمن در مورد شما لازم نیست بگی که چه کسی هستی...آخه انقدر زلال و روشنی که همه چیز رو می‌شه در وجودت شناخت....تمام خوبی‌ها و مهربانی‌ها رو.... می‌بوسمت[ماچ]

خاله ریزه

یه چیز دیگه رو که طاقت نمیارم که نگم اینه که این روزها خیلی دوست داشتم کنارم باشی[قلب]

خاله ریزه

در ضمن یه خصوصی هم داری[چشمک]

مامان سامی

مبارک مدرسه رفتن این پسر ناز با این فرم قشنگش خیلی خوبه که ناراحتی نکرده برای موندت تو مدرسه. ببوسش از طرف من