مانی و کفشدوزک.. عکس مانی در کلاس (سه سال و چهار ماه و یک روز)

صبحها که مانی میره مدرسه منم میرم باشگاه و دوتایی ظهر میایم خونه و نهار میخوریم و بعدشم زمان خواب بعدازظهر مانی میشه .. البته خودم زودتر از مانی خوابم میبره... بعضی وقتها هم سعی میکنم که نخوابم.. فقط بعضی وقتها... یعنی اکثر وقتها با هم میخوابیم نیشخند.

نمیدونم چرا اصلا وقت نمیشه.. تا میام ایمیلمو چک کنم و یه خرده فیس بوک بازی کنم و دوتا سرچ هم تو اینترنت بکنم... وقت تمومه و مانی بیدار میشه و من هیچ کاری نکردم..  (تازه آقای پدر کلافه دستور فرمودن که دیگه ظهرها نخوابونمش که شب زودتر بخوابه.. البته فکر خوبیه میشه روش فکر کرد نیشخند)

بعد از خواب هم که آقا مانی اجازه نمیده بیام پشت کامپیوتر ... مگه برای چک کردنهای کوچولو.. یعنی وقتی برای آپ کردن نمیمونه...

امشب هم بابایی لطف کرد و سر مانی رو گرم کرده تا من بیام آپ کنم.. بیچاره بابایی اون که از من بدبخت تره... (حالا کی گفته که من بدبختم؟نیشخند)... بیچاره از وقتی میاد خونه همش درگیره مانیه... تا تلویزیون روشن میکنه یا تلفن میگیره دستش یا میخواد کتاب بخونه.. آقا مانی جلب توجه کردناش شروع میشه...

اصلا نمیتونیم دوکلمه با هم حرف بزنیم... بعضی وقتها حرفهایی که میخوایم به هم بزنیم با لهن بچه گونه به مانی میزنیم.... ولی خب مخاطب یا منم یا بابایی... میگن به در میگن تا دیوار بشنوه.. اینم یه نوعشه. نیشخند

فیلم هم که اصلا نمیتونیم ببینیم.. اگر هم بخوایم ببینیم.. نصف فیلم رو متوجه نمیشیم.. (چون آقا مانی هی پیام بازرگانی صادر میفرمایند)... یا اینکه بعدش با یه خونهء زلزله زده مواجه میشیم...

 

دیشب یه کفشدوزک خوشگل تو خونمون پیدا شد... کلی من و مانی باهاش بازی کردیم..  تا امروز هم بود.. دیدم بیچاره داره تلف میشه.. آزادش کردم...

مهمان خوشگل ما روی پیازچه

بعد از اینکه که عکس گرفتنهای من تموم شد و مشغول کارهام بودم دیدم مانی با کفشدوزک مشغوله و مرتب داره بوسش میکنه... قربونت برم گل خوشگلم

البته از اون بوسهای خنده داری که شبها به من میده...

شبها وقتی میرم بخوابونمش... همش منو میبوسه و میگه: شب بخیر..

بوس.. شب بخیر (به توان بی نهایت) ... تا اینکه من کلافه میشم و میگم: بسه دیگه.. بگیر بخواب..

بعدشم آقا شروع میکنه به هوا رو بوسیدن و هی میگه: شب بخیر ... هی بوس هوایی و هی شب بخیر (بازم به توان بی نهایت) چشمک

اینم عکس پسر گلم با معلمش...

اینم عکسهای آقا مانی در حال شستن دستهاش که بالای دستشویی مدرسه زدن... بچم شاگرد ممتازه ها.. همین الان عکسهاشو همه جای کلاسشون چسبوندن گاوچران

 

آها یه چیز دیگه... نمیدونم این دیگه چه مدلشه... همه بچه ها وقتی میخوان برن مدرسه گریه میکنن.. این آقا پسر قند عسل ما.. وقتی میریم دنبالش شروع میکنه به پرخاشگری و گریه کردن... (البته نه به خاطر موندن تو مدرسه) ... فکر کنم نوع جدید جلب توجه باشه..

 

/ 29 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاله ریزه

ببین عزیزم هرجا می‌خوای بری برو باشگاه...شنا....هرجا ولی خواهشن...دستگیره‌های عششششششق و بی‌خیال نشی‌هااا....آخه ما عاشقششششونیم[قهقهه]

مونا مامان مانی

سلام به مانی جون مهربون و خانم کفشدوزک ناز و خوشگل(این خانمه در هاله ای از ابهام رفت کفشدوزک کیه؟ مامان مانی یا کفشدوزک)[نیشخند]

ندامامان ستایش

میگم به مانی بگید یه بوس هوایی هم برای ما بفرسته [زبان] افرین مانی ممتاز همیشه موفق باشی گلم[گل]

مامان هیژا

چه عکسای خوبی گرفتن ازش برای آموزش دست شستن. بعدشم هیژام خیلی وقتا می رم دنبالش همینکاری مانی رو می کنه وف فکر کنم این برمیگرده به انتقام از شما که چرا تنها گذاشتینش و رفتین

الهام

سلام. کم کم داریم به صدمین روز هجرت پریسا نزدیک میشیم. قصد داریم یک برنامه هماهنگ برای بزرگداشت خاطر عزیزش برگزار کنیم. من و تعدادی از دوستان تصمیم گرفتیم در اون روز هر کس به وبلاگ پریسا سر بزنه و یه شاخه گل در بخش نظرات بزاره. از نظرات و پیشنهادات شما هم استقبال میکنیم. نظر خودتون رو فعلا در وبلاگش بگذارید. www.zanaane.persianblog.ir

هاله مامان ارشیا

چه کفشدوزک خوشگلی[بغل] پس بالاخره راهی کلاس ورزش شدی؟[متفکر] ایول خانم خوشتیپ و خوش هیکلا رو میگیرنااا [خنده]

ننه قدقد

خیلی کوتاه و زیبا می نویسید. از آشناییتون خوشحال شدم.

شیما

[لبخند]آخی آقا شده خودش غذا میخوره .. اما از نظر سنی کوچولوـ هنوزم ... راستی منم کفشدوزک خیلی دوست دارم البته تا وقتی بالشو باز نکنه... بعدش میترسم ازش [نیشخند]